مهر مهران

من نمیخواهم بپندارم تو خوابی بوده ای

مهر مهران

من نمیخواهم بپندارم تو خوابی بوده ای

مهر مهران

"به نظرم ثبات شخصیت، یکی از مهم ترین خصوصیات انسانه...
خصوصیتی که می تونه جهان رو تغییر بده...!"

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

بودنت را دوست دارم... دیدنت را بیشتر!

دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۱۷ ب.ظ

سخته برام. ترجیح میدم بهش فکر نکنم. یه بار ثبت نام کردم. چند باری هم گوشی ام زنگ خورد و تماس از تهران داشتم و اصلا نمیدونستم از طرف برنامه است یا نه. به هر حال در هیچ یک از زمان هایی که تماس گرفتن، یا متوجه نشدم یا خواب بودم یا گوشی ام روی سایلنت بوده :/

و تماسی برقرار نشد با "دورهمی"... :(

و دعوتی انجام نشد برای یک حضور... :(

نمیدونم! معمولا این جور وقتها میگن "حتما قسمت نبوده!"

و اگر قسمت بود...اگر می رفتیم...احتمالا ترجیح میدادم همه صد و بیست کیلومتر رو بخوابم یا زل بزنم به جاده و آهنگ گوش کنم که مثلا به استرسم غلبه کنم و اصلا به این فکر نکنم که داریم کجا میریم...میخوایم بریم کیو ببینیم! چه کار دیگه ای میشه انجام داد؟! می ترکم از فکر و خیال! برای من که تا به حال یه بار هم ندیدمش...فقط کسانی درک میکنن که عین خودم هستن! که شهرستان زندگی میکنن...ثبت نام کردن و قرعه به نامشون در نیومده.

نشده دیگه بالاخره! سهم امثال ما از اون وجود نازنین، همیشه همین قاب مستطیلی چسبیده به جعبه جادوییه! :(

...بشینم روی صندلی، زل بزنم به پرده ای که کم کم بالا میره و سر و گردنم بچرخه به سمتی که "مهران مدیری" با لبخند وارد میشه و چی میشد اگه از همون ورودی سالن، به عادت همیشگی، میخندید و صد بار میگفت: "سلاملکم...سلاملکم!" :)) و من بین خنده و بغضی که نمیدونم باید کدومشونو انتخاب کنم، ناخودآگاه دستام شل میشد و دیگه کف نمی زدم...چی میشد اگه بی خیال تذکر ها(!!!) همه با هم از جامون بلند میشدیم و خودمونو خفه می کردیم از جیغ و سوت! خداوکیلی مثلا میخوان چیکار کنن؟! کسی رو نمیندازن بیرون که! :) والا! :) انقدر تذکر بدن تا...کی گوش میده؟! :))

بعد هم که دیگه فقط صدای همون یه نفر می پیچه توی سالن!

و شاید کمی "یاد بگیریم"!

و بپوکیم از خنده!

خلاصه اصلا نفهمیم اون چند ساعت چطور گذشت...شاید به یه چشم به هم زدن!

اما بدی قضیه به اینه که نمیخوام به آخرش فکر کنم. به لحظه ای که یهو برمیگرده میگه: "خیلی ممنون که تا این لحظه کنار ما بودید امیدوارم همیشه در پناه خداوند بزرگ "حال" تون خوب باشه. شبتون بخیر و خداحافظ!" و آروم آروم به سمت عقب قدم برداره، درحالیکه لبخند میزنه تشکر کنه و با نگاهش باهامون خداحافظی کنه. پرده قرمز رنگ پایین میاد و ... تمام! همه چی تموم میشه..."مهران مدیری" ناپدید میشه و تو مجبوری دل بکنی از صندلی ات و اون سالن. چشماتو ببندی به روی جای خالی اش روی صندلی مخصوصش و...بِری! :((

مهمونی "دورهمی" تموم شده. نشستی توی ماشین و...خب؟! حالا باید به چی فکر کرد؟! اصلا چه جوری باید همه چی رو توی ذهن جمع و جور کرد؟ احتمالا دلم میخواد شب روی تختم دراز بکشم، چشمامو ببندم و لحظه لحظه اشو مرور کنم. بعد هم... عمرا اگه تا صبح خوابم ببره! نمیدونم! شاید هم از خستگی زیاد، به محض اینکه سرمو گذاشتم روی بالش، رسما بمیرم! :)) والا! :))

ولی آخه با حس و حال روزهای بعدش باید چیکار کرد؟ با دلتنگیا...خاطره بازیا...به خصوص که احتمال بدی این اتفاق دیگه تکرار نمیشه...که اولین و آخرین بار بوده...میشینی هزار بار فیلم اون شب رو پلی میکنی...شبی که تو و "مهران مدیری" و چهارصد نفر(!) زیر یه سقف نشستین...گل گفت و گل شنفتین! طاقت میخواد! واسه همین هم اولش گفتم ترجیح میدم زیاد بهش فکر نکنم!

چقدر هم که فکر نمیکنم! :/

خوش به حال همه ی اونایی که رفتن...




* عنوان: مصرع اول شعری از عاطفه عبدالکریم پور...


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۱۰/۱۳
سکوت :)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">