دست خط فیروزه ای

من بی نام تو حتی یک لحظه احتمال ندارم...
مشخصات بلاگ
دست خط فیروزه ای

غریب است
همین که گوش آدم
دلش برای یک سکوت تنگ شود
سکوتی آشنا، پر از معنی و ...
حرف های خوب...!

۳۵ مطلب با موضوع «پست های شخصی» ثبت شده است

چهارشنبه, ۱۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۴:۴۷ ب.ظ

در من انگار کسی در پی انکار من است!

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هرشب به تو می اندیشم
به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور
به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری
که سراغش ز غزلهای خودم میگیری
به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم
یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم به دل آرایی تو
به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو
به نفسهای تو در سایه ی سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه ی شیرین سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اولِ اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ؛ چنان ساده که از سادگی اش
میشود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ! ای خوابِ گرانسنگِ سبکبار شده
بر سر روحِ من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم تشنه ی دیدار من است
یک نفر سبز ؛ چنان سبز که از سرسبزیش
میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
!
راستی این شبح هرشبه تصویر تو نیست ؟
اگر این حادثه ی هرشبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکی است ؟
حتم دارم که تویی آن شبحِ آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشتِ دل آینه پیدا شده است
و تماشاگهِ این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانیِ دلخواه تویی
عشق من ! آن شبحِ شاد شبانگاه تویی
!( بهروز یاسمی)

 

 

شکنجه...داریوش

۲ نظر ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۴۷
سکوت :)
شنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۵، ۰۷:۴۸ ب.ظ

بی رو در بایستی!

فقط یک هفته از اسفند گذشته و این زمستان عجیب کش می آید. شاید بهتر است دیگر با خودم رو در بایستی نداشته باشم. تو نیستی و من در نبودت...چه کردم؟! همه زمان هایی که کتاب می خوانم، فیلم می بینم، آهنگ گوش می کنم، پیاده در خیابان های شهر کوچکم قدم می زنم، یا زمانی که روی تختم دراز می کشم و تنها جایی که در میدان دیدم قرار دارد، لکه ی تیره ای روی سقف اتاقم است...نبودی...نیستی و عذاب بزرگ من این است که در تک تک لحظه هایم نفس می کشی. کار و زندگی نداری تو...؟!

وقتی تصمیم می گیری با خودت رو در بایستی نداشته باشی، دیگر بی خیال هر چه می بینی، نمی شوی! من در بیست و چند سالگی ام، تار موهای سفیدم را می بینم و تنها کاری که میکنم گردن کج میکنم و لبخند می زنم...در واقع تنها کاری است که از دستم بر می آید...انگار قبلا ها، بیش تر، از پیر شدن های سی سالگی می گفتند. پس چرا من...چرا هم نسل های من...

خوف نکرده ام عزیز من! زندگی آن قدر خوب شده که بلد است مدام خوبی کند و..."بگذرد!" همین که "می گذرد"، علت مهمی شده برای بالا انداختن کلاهم!

از وقتی نبودت بیشتر احساس شد، هدف زندگی ام را روشن تر دیدم.

مگر قرار نشد خوف نکنیم عزیز من؟! زندگی است دیگر! تا بوده همین بوده.  این درست که قرار است آن قدر "خوب" باشد که حتما "بگذرد"، اما قرار است برای من "بگذرد" و به "تو" برسد...گفته باشم!

بی خیال تار موهای سپیدمان! مگر نه این که هنوز جوانیم؟! اصلا حالا که این طور شد، من هنوز به دنیا نیامده ام! تو را نمی دانم...


                               

۷ نظر ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۴۸
سکوت :)
جمعه, ۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۰۶ ب.ظ

که هنوز...

کجاست جای تو در جمله زمان؟ که هنوز ...
که پیش از این؟ که هم‌اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟
و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟
که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟

چقدر دلخورم از این جهان‌ِ بی‌موعود
از این زمین که پیاپی ... از آسمان که هنوز
...
جهان سه نقطه پوچی است خالی از نامت
پر از «همیشه همین ‌طور»، از "همان که هنوز
"
ولی تو «حتماً» ی و اتفاق می‌افتی
ولی تو «باید»ی، ای حس ناگهان! که هنوز
...
در آستان جهان ایستاده چون خورشید
همان که می‌دهد از ابرها نشان که هنوز
...
شکسته ساعت و تقویم پاره‌ پاره شده
به جست‌و‌جوی کسی آن سوی زمان، که هنوز

سؤال می‌کنم از تو: هنوز منتظری؟
تو غنچه می‌کنی این بار هم دهان، که: هنوز (محمد سعید میرزایی)

 


قطعه بی کلام "مینا"...کریستف رضاعی

 

 

۳ نظر ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۰۶
سکوت :)
پنجشنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۰۹ ب.ظ

حواسم بهت بود!

نمیدونم موافق هستین یا نه، ولی به نظرم محیط وبلاگ واقعا با اینستا و تلگرام و وایبر و اینا متفاوته. فضای متفاوتی داره اصن. سوالم اینه که مطرح شدن موضوعات خصوصی در وبلاگ رو تا چه اندازه درست میدونین؟! چی بخونین، پوکر میشین و میگین خب به ما چه آخه؟! راستش یه وقتایی یه چیزایی میخونم...تعجب میکنم واقعا! 0_0

وقتی می شنوم یا می خونم که بعضی میگن آدم مذهبی نیستن، تا حدودی متوجه میشم چی میگن، یه کمی هم نه راستش :) میخوام بدونم وقتی این دسته بندی ایجاد میشه، بر چه معیاریه؟ یعنی اصلا مذهبی بودنو به چی میدونیم که میگیم فلانی مذهبیه یا نیست. این تفکیک درسته به نظرتون یا معنی نداره اصن؟!

سوم اینکه دلم به شدت واسه آندرومدا تنگ شده و باورم نمیشه اصلا!! مگه میشه آدم دلش واسه کسی تنگ بشه که تا حالا اونو ندیده؟! شاید بگین چیز عجیبی نیست ولی برای من عجیبه! چون تا حالا برام پیش نیومده بود! :) چیکار کنم خب؟! این دختر واقعا شیرین و بانمک می نویسه :)) امیدوارم مشهد بهش خوش بگذره و زودتر برگرده :(

چهارم اینکه من وقتی دارم پست هاتونو میخونم، هندزفری توی گوشمه و دارم با صدای تقریبا بلند آهنگ گوش میدم! :D نتیجه اینکه خواهشا گاف و سوتی هامو در کامنتام با آغوش باز پذیرا باشین :))

پنجم اینکه باز هم باورم نمیشه! 0_0 مگه داریم؟ 0_0 مگه میشه؟ 0_0 مگه میشه توی این دوره زمونه یکی هر چقدر دلش خواست سیر بخوره بعد هم در کمال بی خیالی پاشو از خونه بذاره بیرون؟ 0_0 نه من باور نمیکنم! 0_0 بابا ملت چه گناهی کردن آخه؟! "جان عزیزتون" مراعات کنین خب! چه وضعشه :| عه :|

از خودم بدم میاد...دو ماهه حرم نرفتم. وقتی توریستها رو می بینم حسرت میخورم. بعضیاشونو هر روز می بینم. میرن سمت حرم...که مثلا با معماری آشنا بشن...مردمو ببینن...خرید کنن. یعنی به هزار بهانه مختلف وارد حرم میشن ولی من...بطلب دیگه... :(

الان هم داشتم اینو گوش میدادم! حس خوبی داره به نظرم...شاید شما هم دوست داشته باشین :)

 

حواسم بهت بود...رضا صادقی

 

                                      

۱۲ نظر ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۰۹
سکوت :)
دوشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۱۵ ب.ظ

کمی لبخند...کمی فکر!

آورده اند که روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر می کردندی و به ریل قطار رسیدندی، که ریزش کوه آن را بند آورده بودی. و ناگهان صدای قطاری از دور شنیده شد. شیخ فریاد برآورد که "جامه ها بدرید و آتش بزنید که این داستان را قبلا بدجوری شنیده ام!" :)

و مریدان و شیخ در حالی که جامه ها را آتش زده و فریاد می زدند، به سمت قطار حرکت کردندی.

مریدی گفت: "یا شیخ! نباید انگشتمان را در سوراخی فرو ببریم؟!" :|||

شیخ گفت: "نه حیف نان! آن یک داستان دیگر است!" :)))

راننده ی قطار که از دور گروهی را لخت دید که فریاد می زنند، فکر کرد که به دزدان زمینی سومالی برخورد کرده و تخت گاز داد! :D

قطار به سرعت به کوه خوردی و همه ی سرنشینان جان به جان آفرین مردند! :|

شیخ و مریدان ایستادند و شیخ رو به مریدان گفت: "قاعدتا نباید این طور می شد!" :))

سپس رو به پخمه کردی و گفت: "تو چرا لباست را درنیاوردی و آتش نزدی؟!"

پخمه گفت: "آخر الان سر ظهر است! گفتم شاید همین طوری هم ما را ببینند و نیازی نباشد!" :)) 

صابر(رویای سفید)


                                               


زاهدی گفت: روزی به گورستان رفتم و بهلول را در آنجا دیدم پرسیدمش اینجا چه می کنی؟

گفت: با مردمانی همنشینی همی کنم که آزارم نمی دهند،

اگر از عقبی غافل شوم یادآوری ام می کنند

و اگر غایب شوم غیبتم نمی کنند.


۴ نظر ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۱۵
سکوت :)
يكشنبه, ۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۳:۱۵ ب.ظ

نعمت زندگی

با صد کیلو ادعا، و چشم هایی که دیگران را آدم به حساب نمی آورد...

با لب هایی که برای کوچک و بزرگ کج می شوند...

با انواع افکار چی چی نیسم روشنفکرانه و دست هایی که باید برق ساعت و انگشتر را در بهترین زاویه دید قرار دهند...

فقط لبخند های عروسکی تحویل می دهیم!

با پرهای سفید، در آبی خوش رنگ خیال پرواز می کنیم؛ حواسمان هست، هندزفری از گوش هایمان نیفتد...

و در همین حین، برای هزارمین بار، جشن شادی می گیریم برای آرزوهایمان...

و لباس موفقیت می پوشانیم به تن رویاهایمان...

یا با چهره ای زرد و چشم هایی خیس اشک، حسرت روزهایی را می خوریم که گذشت...

خودمان، خودمان را سرزنش می کنیم...

و اشتباه هایمان را تکرار...

نمی دانم...شاید زندگی در "حال" ساده سخت شده... با چشم و نگاهی که از آن خودمان باشد...و متعلق به خودمان.

اگر نه، پس چرا گاهی دلمان برای "خودمان" تنگ می شود؟!!!

زندگی... با مهربانی های صادقانه...بی منت...چه شکلی بود؟!

خدا...کجای زندگی ها بود...؟!

من

به خودم

به دوستانم

به نزدیکانم

به این زندگی امیدوارم!

وقتی هنوز نفس می کشم

هنوز پلک می زنم

و به اشاره ی ترک دیوار خنده ام می گیرد

یعنی هنوز زنده ام و زندگی می کنم

راست گفته اند که" خوبی زندگی به همین است

که می گذرد..."



شازده کوچولو...علیرضا تهرانی



۲ نظر ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۱۵
سکوت :)
جمعه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۰۳ ب.ظ

شاملو! آن روز کی می رسد؟!

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه ای است
و قلب
برای زندگی بس است...

۵ نظر ۲۹ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۰۳
سکوت :)
پنجشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ۱۰:۴۵ ب.ظ

از شنبه...که نه! از امسال :)

هیج وخ به اندازه ی امسال منتظر شروع سال جدید نبودم! هیج وخ! همه اش فکر میکنم برای این دو سه ماه، چقدر کار و برنامه دارم که اگه بتونم همه شونو انجام بدم چقدر خوشبخت تر میشم ^_^ به کتاب هایی نگاه می کنم که هنوز نخوندم، به فیلم هایی زل می زنم که برای دیدنشون پر از هیجانم، به استخدام فکر می کنم که اگه بشه...چی مییییشه! ^_^ وای خدا *_* بعد مثلا کنترل اضافه وزن :)) یا رسیدگی به پوست بی سامانی که هیچ رقمه توی کتش نمیره که بابا این جوش های مسخره اش مهمونی دعوت نیستن :( اوف :(( کلاس عکاسی هم یه طرف! خلاصه یه جورایی حس بعضی از شما کنکوری ها رو دارم! :))

یک عالم کتاب و جعبه ی دور ریختنی داریم >_< به زودی از شر همه شون خلاص میشیم :) اگه مامان بذاره :|

چقدر دلم روسری های خوش آب و رنگ و شلوارهای خوشگل و خوش رنگ تر بوتیک سر خیابونو میخواد :( باید بخرم :( اصن یادشون می افتم اشک توی چشمام جمع میشه *_*

کفش دارم چند جفت...خیالم فعلا راحته...کلیپس هام طبق معمول هر سه ماه شکستن :| الان فقط همین یکی که روی موهامه واسم مونده :( واسه خریدن این هم باید وخت گذاشت :| به قول مامان بزرگ اینم یه غصه! :))


                                            

+ کاش بتونم فردا حتما با خانوم "ز" عکس بگیرم. قرار شده دیگه از شنبه نیاد. توی برهه ای از زندگی ام وارد شد که نسبت به همه چی نا امید بودم...شاید دیگه هیج وخ نبینمش...باید ثبتش کنم :) قبول میکنه یعنی؟!

++ حدود یه ساعت پیش پیشنهاد همکاری آقای "ش" رو رد کردم. با ماهی پونصد تومن خرج کلیپسهام هم درنمیاد :| در حال حاضر فقط و فقط به استخدام دو تا شرکت فکر میکنم :) ای خدا! میشه به نظرت؟! تو بخوای میشه ها :D

+++ موندم با انبوهی از ورقه ها و دفترچه های کوچک و بزرگ، پر از یادداشت های خصوصی...دردسری شده پنهان موندنشون :) چرا زودتر یادم نیفتاد هر چی میخوام بنویسم رو تایپ کنم؟! نه واقعا چرا؟! :|

++++ اصن شک کردم نکنه منم کنکور دارمو خبر ندارم! :| چقدر کنکوری داره بیان :))

+++++ موفق باشین به هر حال :)

۱۲ نظر ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۴۵
سکوت :)
پنجشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۲۰ ب.ظ

زیر خاکی 4

سنگ فرش ها باید یکی در میان گل آلود شوند! باید به حواسم بگویم کمی خودش را جمع و جور کند و این قدر هی پرت نشود به سمت تو! اگر بخواهم از کنار اولین پله ی پارک به سنگ فرش پشت چراغ دوم برسم که در سه قدمی آن نیمکت سبز قرار دارد، باید یکی در میان به جان سنگ فرش ها بیفتم!

دست هایم را از جیبم در آورده ام. سوزی ندارد این هوا...ولی باران دارد. امشب تا دلت بخواهد آسمان ابری است. می بارد و می بارد. به لطف این باران، تمام زحماتی که برای موهایم خرج کرده ام، هدر رفته اند! باید این دسته ی خرمایی را از روی پیشانی کنار بزنم. اما نه! بگذار باشد. گفته بودی دیدنی ترم با همین یک دسته! یادش به خیر! دلت را می لرزاند....

بگذار دلم را خوش کنم که این بار هم تو زودتر سر قرارمان می آیی. مثل همان شب ها!

نگاهم روی این نیمکت و چراغ مانده...جای خالی ات را یاس سفید گذاشته ام. کجایی بانو...؟! دوستت دارم های مرا نمی بینی؟! من همان ها را دنبال کردم و به این جا رسیدم! هنوز هم نمی آیی؟ نمی آیی...



+ رجوع شود به زیر خاکی 3!

۰ نظر ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۲۰
سکوت :)
سه شنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۴۲ ب.ظ

قسم به نم نم باران...

قسم به نم نم باران که دوستت دارم
به اشک های خیابان که دوستت دارم
قسم به سعدی و حافظ، به منزوی، قیصر
...
به شاعــران پریشان... که دوستت دارم
!
قسم به مجلس مادر، به کاسه ی شله زرد
به نـــذرهای فراوان که دوستت دارم
ورای فقه،ورای کلام... باور کن
ورای فلسفه... عرفان، که دوستت دارم
به جای اینکه بخواهم... و یا... ولش کن! نه
...
عجـــیب نیست کمـاکان که دوستت دارم
قسم نمـی خورم اما... اگر قسم بخورم
به آیه آیه ی قــرآن... که دوستت دارم
!



# رضا احسان پور

+ شرمنده ام...از نا شکری هام! هی می گفتم چرا آسمون این شهر انگار نه انگاره! :))

یه جوری خدا، دو روز، یک سره، دوش رو باز کرد، داشتیم با گودال که چه عرض کنم، استخرهای خیابون یکی می شدیم :))

++ بازم شکر :)

۸ نظر ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۴۲
سکوت :)