مهر مهران

من نمیخواهم بپندارم تو خوابی بوده ای

مهر مهران

من نمیخواهم بپندارم تو خوابی بوده ای

مهر مهران

"به نظرم ثبات شخصیت، یکی از مهم ترین خصوصیات انسانه...
خصوصیتی که می تونه جهان رو تغییر بده...!"

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۳۲ مطلب با موضوع «پست های شخصی» ثبت شده است

نمیدونم موافق هستین یا نه، ولی به نظرم محیط وبلاگ واقعا با اینستا و تلگرام و وایبر و اینا متفاوته. فضای متفاوتی داره اصن. سوالم اینه که مطرح شدن موضوعات خصوصی در وبلاگ رو تا چه اندازه درست میدونین؟! چی بخونین، پوکر میشین و میگین خب به ما چه آخه؟! راستش یه وقتایی یه چیزایی میخونم...تعجب میکنم واقعا! 0_0

وقتی می شنوم یا می خونم که بعضی میگن آدم مذهبی نیستن، تا حدودی متوجه میشم چی میگن، یه کمی هم نه راستش :) میخوام بدونم وقتی این دسته بندی ایجاد میشه، بر چه معیاریه؟ یعنی اصلا مذهبی بودنو به چی میدونیم که میگیم فلانی مذهبیه یا نیست. این تفکیک درسته به نظرتون یا معنی نداره اصن؟!

سوم اینکه دلم به شدت واسه آندرومدا تنگ شده و باورم نمیشه اصلا!! مگه میشه آدم دلش واسه کسی تنگ بشه که تا حالا اونو ندیده؟! شاید بگین چیز عجیبی نیست ولی برای من عجیبه! چون تا حالا برام پیش نیومده بود! :) چیکار کنم خب؟! این دختر واقعا شیرین و بانمک می نویسه :)) امیدوارم مشهد بهش خوش بگذره و زودتر برگرده :(

چهارم اینکه من وقتی دارم پست هاتونو میخونم، هندزفری توی گوشمه و دارم با صدای تقریبا بلند آهنگ گوش میدم! :D نتیجه اینکه خواهشا گاف و سوتی هامو در کامنتام با آغوش باز پذیرا باشین :))

پنجم اینکه باز هم باورم نمیشه! 0_0 مگه داریم؟ 0_0 مگه میشه؟ 0_0 مگه میشه توی این دوره زمونه یکی هر چقدر دلش خواست سیر بخوره بعد هم در کمال بی خیالی پاشو از خونه بذاره بیرون؟ 0_0 نه من باور نمیکنم! 0_0 بابا ملت چه گناهی کردن آخه؟! "جان عزیزتون" مراعات کنین خب! چه وضعشه :| عه :|

از خودم بدم میاد...دو ماهه حرم نرفتم. وقتی توریستها رو می بینم حسرت میخورم. بعضیاشونو هر روز می بینم. میرن سمت حرم...که مثلا با معماری آشنا بشن...مردمو ببینن...خرید کنن. یعنی به هزار بهانه مختلف وارد حرم میشن ولی من...بطلب دیگه... :(

الان هم داشتم اینو گوش میدادم! حس خوبی داره به نظرم...شاید شما هم دوست داشته باشین :)

 

حواسم بهت بود...رضا صادقی

 

                                      

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۰۹
سکوت :)

آورده اند که روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر می کردندی و به ریل قطار رسیدندی، که ریزش کوه آن را بند آورده بودی. و ناگهان صدای قطاری از دور شنیده شد. شیخ فریاد برآورد که "جامه ها بدرید و آتش بزنید که این داستان را قبلا بدجوری شنیده ام!" :)

و مریدان و شیخ در حالی که جامه ها را آتش زده و فریاد می زدند، به سمت قطار حرکت کردندی.

مریدی گفت: "یا شیخ! نباید انگشتمان را در سوراخی فرو ببریم؟!" :|||

شیخ گفت: "نه حیف نان! آن یک داستان دیگر است!" :)))

راننده ی قطار که از دور گروهی را لخت دید که فریاد می زنند، فکر کرد که به دزدان زمینی سومالی برخورد کرده و تخت گاز داد! :D

قطار به سرعت به کوه خوردی و همه ی سرنشینان جان به جان آفرین مردند! :|

شیخ و مریدان ایستادند و شیخ رو به مریدان گفت: "قاعدتا نباید این طور می شد!" :))

سپس رو به پخمه کردی و گفت: "تو چرا لباست را درنیاوردی و آتش نزدی؟!"

پخمه گفت: "آخر الان سر ظهر است! گفتم شاید همین طوری هم ما را ببینند و نیازی نباشد!" :)) 

صابر(رویای سفید)


                                               


زاهدی گفت: روزی به گورستان رفتم و بهلول را در آنجا دیدم پرسیدمش اینجا چه می کنی؟

گفت: با مردمانی همنشینی همی کنم که آزارم نمی دهند،

اگر از عقبی غافل شوم یادآوری ام می کنند

و اگر غایب شوم غیبتم نمی کنند.


۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۱۵
سکوت :)

با صد کیلو ادعا، و چشم هایی که دیگران را آدم به حساب نمی آورد...

با لب هایی که برای کوچک و بزرگ کج می شوند...

با انواع افکار چی چی نیسم روشنفکرانه و دست هایی که باید برق ساعت و انگشتر را در بهترین زاویه دید قرار دهند...

فقط لبخند های عروسکی تحویل می دهیم!

با پرهای سفید، در آبی خوش رنگ خیال پرواز می کنیم؛ حواسمان هست، هندزفری از گوش هایمان نیفتد...

و در همین حین، برای هزارمین بار، جشن شادی می گیریم برای آرزوهایمان...

و لباس موفقیت می پوشانیم به تن رویاهایمان...

یا با چهره ای زرد و چشم هایی خیس اشک، حسرت روزهایی را می خوریم که گذشت...

خودمان، خودمان را سرزنش می کنیم...

و اشتباه هایمان را تکرار...

نمی دانم...شاید زندگی در "حال" ساده سخت شده... با چشم و نگاهی که از آن خودمان باشد...و متعلق به خودمان.

اگر نه، پس چرا گاهی دلمان برای "خودمان" تنگ می شود؟!!!

زندگی... با مهربانی های صادقانه...بی منت...چه شکلی بود؟!

خدا...کجای زندگی ها بود...؟!

من

به خودم

به دوستانم

به نزدیکانم

به این زندگی امیدوارم!

وقتی هنوز نفس می کشم

هنوز پلک می زنم

و به اشاره ی ترک دیوار خنده ام می گیرد

یعنی هنوز زنده ام و زندگی می کنم

راست گفته اند که" خوبی زندگی به همین است

که می گذرد..."



شازده کوچولو...علیرضا تهرانی



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۱۵
سکوت :)
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه ای است
و قلب
برای زندگی بس است...

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۰۳
سکوت :)

هیج وخ به اندازه ی امسال منتظر شروع سال جدید نبودم! هیج وخ! همه اش فکر میکنم برای این دو سه ماه، چقدر کار و برنامه دارم که اگه بتونم همه شونو انجام بدم چقدر خوشبخت تر میشم ^_^ به کتاب هایی نگاه می کنم که هنوز نخوندم، به فیلم هایی زل می زنم که برای دیدنشون پر از هیجانم، به استخدام فکر می کنم که اگه بشه...چی مییییشه! ^_^ وای خدا *_* بعد مثلا کنترل اضافه وزن :)) یا رسیدگی به پوست بی سامانی که هیچ رقمه توی کتش نمیره که بابا این جوش های مسخره اش مهمونی دعوت نیستن :( اوف :(( کلاس عکاسی هم یه طرف! خلاصه یه جورایی حس بعضی از شما کنکوری ها رو دارم! :))

یک عالم کتاب و جعبه ی دور ریختنی داریم >_< به زودی از شر همه شون خلاص میشیم :) اگه مامان بذاره :|

چقدر دلم روسری های خوش آب و رنگ و شلوارهای خوشگل و خوش رنگ تر بوتیک سر خیابونو میخواد :( باید بخرم :( اصن یادشون می افتم اشک توی چشمام جمع میشه *_*

کفش دارم چند جفت...خیالم فعلا راحته...کلیپس هام طبق معمول هر سه ماه شکستن :| الان فقط همین یکی که روی موهامه واسم مونده :( واسه خریدن این هم باید وخت گذاشت :| به قول مامان بزرگ اینم یه غصه! :))


                                            

+ کاش بتونم فردا حتما با خانوم "ز" عکس بگیرم. قرار شده دیگه از شنبه نیاد. توی برهه ای از زندگی ام وارد شد که نسبت به همه چی نا امید بودم...شاید دیگه هیج وخ نبینمش...باید ثبتش کنم :) قبول میکنه یعنی؟!

++ حدود یه ساعت پیش پیشنهاد همکاری آقای "ش" رو رد کردم. با ماهی پونصد تومن خرج کلیپسهام هم درنمیاد :| در حال حاضر فقط و فقط به استخدام دو تا شرکت فکر میکنم :) ای خدا! میشه به نظرت؟! تو بخوای میشه ها :D

+++ موندم با انبوهی از ورقه ها و دفترچه های کوچک و بزرگ، پر از یادداشت های خصوصی...دردسری شده پنهان موندنشون :) چرا زودتر یادم نیفتاد هر چی میخوام بنویسم رو تایپ کنم؟! نه واقعا چرا؟! :|

++++ اصن شک کردم نکنه منم کنکور دارمو خبر ندارم! :| چقدر کنکوری داره بیان :))

+++++ موفق باشین به هر حال :)

۱۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۴۵
سکوت :)

سنگ فرش ها باید یکی در میان گل آلود شوند! باید به حواسم بگویم کمی خودش را جمع و جور کند و این قدر هی پرت نشود به سمت تو! اگر بخواهم از کنار اولین پله ی پارک به سنگ فرش پشت چراغ دوم برسم که در سه قدمی آن نیمکت سبز قرار دارد، باید یکی در میان به جان سنگ فرش ها بیفتم!

دست هایم را از جیبم در آورده ام. سوزی ندارد این هوا...ولی باران دارد. امشب تا دلت بخواهد آسمان ابری است. می بارد و می بارد. به لطف این باران، تمام زحماتی که برای موهایم خرج کرده ام، هدر رفته اند! باید این دسته ی خرمایی را از روی پیشانی کنار بزنم. اما نه! بگذار باشد. گفته بودی دیدنی ترم با همین یک دسته! یادش به خیر! دلت را می لرزاند....

بگذار دلم را خوش کنم که این بار هم تو زودتر سر قرارمان می آیی. مثل همان شب ها!

نگاهم روی این نیمکت و چراغ مانده...جای خالی ات را یاس سفید گذاشته ام. کجایی بانو...؟! دوستت دارم های مرا نمی بینی؟! من همان ها را دنبال کردم و به این جا رسیدم! هنوز هم نمی آیی؟ نمی آیی...



+ رجوع شود به زیر خاکی 3!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۲۰
سکوت :)

قسم به نم نم باران که دوستت دارم
به اشک های خیابان که دوستت دارم
قسم به سعدی و حافظ، به منزوی، قیصر
...
به شاعــران پریشان... که دوستت دارم
!
قسم به مجلس مادر، به کاسه ی شله زرد
به نـــذرهای فراوان که دوستت دارم
ورای فقه،ورای کلام... باور کن
ورای فلسفه... عرفان، که دوستت دارم
به جای اینکه بخواهم... و یا... ولش کن! نه
...
عجـــیب نیست کمـاکان که دوستت دارم
قسم نمـی خورم اما... اگر قسم بخورم
به آیه آیه ی قــرآن... که دوستت دارم
!



# رضا احسان پور

+ شرمنده ام...از نا شکری هام! هی می گفتم چرا آسمون این شهر انگار نه انگاره! :))

یه جوری خدا، دو روز، یک سره، دوش رو باز کرد، داشتیم با گودال که چه عرض کنم، استخرهای خیابون یکی می شدیم :))

++ بازم شکر :)

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۴۲
سکوت :)

دلم نمی خواهد وقتی به فرداهایم فکر میکنم

مبهم باشد! ناشناخته...غیر قابل پیش بینی.

گذشته است از من!

دلم فرداهایی شیرین می خواهد...

با طعم شیر داغ و عسل! خیالی آسوده...

و دقیقه هایی که حتی اگر خودم بخواهم

 نمی گذارند نگران باشم

 نگران انجام نشدن کاری...دیر شدن اتفاقی...

نبودن کسی...

می خواهم اشک های بیست و چند سالگی ام را جمع کنم

مشت مشت در اقیانوس خاطرات فرداهایم بریزم...

به خدا تلخی اش دارد پیرم می کند!

راستی! یادت نرود در فرداهایم باشی

چشمانت را نبینم...نابینایی می شوم که

با عصای سفیدش مدام به دیوار می خورد!

دیوار فرداهای مبهم...



+ عنوان: غزل زیبای استاد محمد علی بهمنی

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۱۲
سکوت :)

یه سالی میشه که اومدیم خونه ی خودمون. دو سال خونه مون در حال تعمیر بود و ما جای دیگه مستاجر بودیم. خب اون دو سال خونه تکونی آن چنانی نداشتیم ولی سال های قبل...وای از سال های قبلش! :)) همیشه یه اتاق رو که پر از وسائل و خرت و پرت بود من تمیز می کردم. زیر و روی همه چی رو! امان از کمدهای قدیمی پر از خاطره! :) امان از کتابخونه! >_< وای از شیشه های در و پنجره ی همون یه اتاق! >_< مدیونین اگه فکر کنین تا سه چهار روز جفت دستام درد میکرد >_< حتی یکی دو شب رو هم از درد دستام تا صبح بیدار بودم و خوابم نمی برد! >_< مخصوصا دست چپم که همه کاره تشریف داره...امسال معافم از اون اتاق و فضای کوچیکتری بهم محول شده :))

باز کردن پرده ها و نم دار آویزون کردنشون با داداشمه همیشه :) خونه ی ما هم با این که بزرگ نیست ولی ماشالا پرده خور :)) بعد آقا سر همین قضیه، کل سال دست به سیاه سفید نمیزنه! ولی خدایی توی خونه تکونی ها تا جایی که از دستش بربیاد کمک می کنه. حالا جدا خانوما، نه این که نتونن، ولی خب یه سری کارهارو انجام ندن خیلی بهتره دیگه. به هر حال جنس مذکر باید توی ماه اسفند یه خاصیتی داشته باشه یا نه ؟! :)) وگرنه بیچاره مونث های محترم که همه ی سال درگیر تمیزی خونه اند! :)

بعد هر چی من توی جابه جایی وسائل، می ایستم یه گوشه دستور میدم، از اون طرف مامانم خودش حتما باید بچسبه به مبل و کمد :( بعدش هم تا مدتها باید آه و ناله بشنویم :| خو مادر من یه هیولا توی خونه هست دیگه :|

"چه کاریه اصن؟!" به قول بعضیا :))

چند وقت پیش دیدم دارن خیابونارو میشورن و تمیز میکنن. کلی دلم به حال خودم سوخت! به عنوان یه شهروند! واسه اینکه چه قبلش چه بعدش، همیشه یه عده بی فرهنگ پر مدعا بودن و هستن که محتویات درونشون رو توی خیابون خالی میکنن! >_< اینا همونایی اند که باید بهشون گفت حیف جلبک که شعورش با شماها مقایسه بشه :(( ایش >_<

ولی خوشم میاد هر کی هر چی زیر فرش ها و توی کشو و لای کتاب ها قایم میکنه، موقع خونه تکونی همه در جریان قرار میگیرن :)) از پوست تخمه و شکلات و ته سیگار و هدیه ولنتاین گرفته تا پول و تراول :))

ولی واقعاااا کار سختیه! یعنی من حاضرم قد یه هتل پنج ستاره ظرف بشورم، ولی گامی در جهت گرد گیری خونه برندارم :))

به هر حال آش کشک خاله است و من خونه تکونی رو به عشق چای دارچینی بعدش و نهار دورهمی بعدترش انجام میدم! :))



                                                                                                           

+ اگه قبول کردین حیاط و حموم دست شویی رو تمیز کنین، به جای غر زدن، یه خورده جوهر نمک بیشتر بریزین! :))

++ خواهشا...این تن بمیره، یا کمک نکنین و یه جوری بپیچونین یا درست انجام بدین! :)

+++ یاد اون آهنگ تتلو افتادم که میگه: "خونه خوبه خونه، مامانم امّیده، خونه خوبه بویِ، مامانمو میده!" ^_^

++++ امیدوارم همه مون عید خوبی داشته باشیم :) خونه تکونی دلامون هم یادمون نره :)

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۰۳
سکوت :)

انگار همه ی ما، در مورد مردم هر شهر، ذهنیتی خاص پیدا کردیم و مردمش رو با اون خصوصیت و ویژگی ها می شناسیم. قطعا هیچ کدوم از ما، همه ی شهر های کشور رو ندیدیم و با مردمش در ارتباط نبودیم. پس یه جورایی میشه گفت اگر هم ذهنیتی داریم، در واقع نتیجه ی افکاری است که دیگران در ذهنمون فرو بردن! شمالی ها این جورین، جنوبی ها اون جورین، مشهدی جماعت این طوریه، ترک ها هم اصن یه طور دیگه...و این روال همین طور ادامه پیدا می کنه و یه عده راجع به مردم هر شهر، هر طور دلشون بخواد حرف می زنن، ذهنیت ایجاد می کنن یا حتی ذهنیت تغییر میدن. بعد اصلا شاید علت اینکه بعضی از ما نمیگیم اهل کجاییم هم همین باشه! حالا جدای از این که هم کار زشتیه هم به دور از فرهنگ، اصلا بی انصافیه! فکرشو بکنید! ممکنه من و شما در این لحظه، نسبت به دیروزمون، حتی یه تغییر جزیی کرده باشیم، چه برسه به مدت مشابه در سال گذشته، دو سال گذشته و...مگه غیر از اینه که آدم ها مدام در حال تغییرن؟ در هر شهری که زندگی می کنید، یه نگاهی به دور و اطرافتون بندازید متوجه میشید که نسل ها نسبت به گذشته خیلی عوض شدن...من مطمئنم ذهنیتی که راجع به مردم هر شهر ایجاد شده، در مورد خیلی از آدم های اون شهر صدق نمی کنه. چه ویژگی های بد و چه ویژگی های مثبت حتی! چون... "تغییر" کردن. ولی ما، وقتی وارد شهری میشیم، رفتاری که از یه نفر می بینیم رو به بقیه مردم هم نسبت میدیم! عزیز من! همه جور آدمی همه جا پیدا میشه! حتی توی شهر خودتون!


                                                                                               

+ "همه ی ایران سرای من است!" اون که بعله! ولی کاش فقط شعار ندیم! :|

++ در مواجهه با افرادی که در مورد مردم شهرهای مختلف یا حتی شهر خودمون، نظرهای کارشناسانه(!) میدن، عکس العمل نشون بدیم یا محیط رو ترک کنیم یا موضوع رو عوض کنیم.

+++ شاید بهتره گاهی جدی نباشیم! اگه قرار باشه مدام بهمون بر بخوره، هیچ وقت هیچ کس نمیتونه شوخی کنه! مخصوصا کسی که مرز شوخی و سخره رو خوب میشناسه! این آدم حتی ممکنه دوست صمیمی شما باشه :)

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۳۶
سکوت :)