دست خط فیروزه ای

من بی نام تو حتی یک لحظه احتمال ندارم...
مشخصات بلاگ
دست خط فیروزه ای

غریب است
همین که گوش آدم
دلش برای یک سکوت تنگ شود
سکوتی آشنا، پر از معنی و ...
حرف های خوب...!

۷ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

چهارشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۰۶ ب.ظ

دست از طلب ندارم تا کام من برآید!

خانوم "ز" دو سال از من بزرگ تر است. هر از گاهی که می بیند در حال نوشتن هستم حرص می خورد!! که چرا نوشتنم را به جایی نمی رسانم...چرا من که می توانم در گیر و دار دل مشغولی های روزانه و محیط کاری، چیزهایی بنویسم، سعی نمی کنم سرانجامی برایش در نظر بگیرم...

چند فایل وورد از نوشته هایم نگه داشته ام. هر از گاهی وسوسه می شوم تا با انگشتانم شیفت و دیلیت را نوازش کنم! بعد نمی دانم چرا پشیمان می شوم...هر بار حسی درونی مانع می شود به هر حال...

استادم در پاسخ به ابراز سردرگمی های یکی از هم کلاسی هایم می گفت: "دنبال همونی برو که روحت رو آروم میکنه...!"

نوشتن یکی از همه ی آن راه هایی است که واقعا به من آرامش می دهد. اما فقط یکی از آن هاست!

از آن جایی که نمی توانم درد دل بگویم با نزدیکان عزیزم، در خانواده، یا حتی صمیمی ترین دوستم، روزی از آن چه که در فکر و ذهنم می گذرد، راجع به آینده، برای خانوم "ز" گفتم...با چشمانی مشتاق و متعجب نگاهم می کرد. گفتم : "به نظر خیلی رویا پرداز میام. نه؟!" و در جوابم گفت : "اون چه که تو میخوای خیال نیست. در واقعیت جدا قابل دسترسه! تو رویا پرداز نیستی...اتفاقا حالا می فهمم که برنامه داری! هر چند فکر می کنم ذهنت تا حدودی آشفته است!!!"

بعد یهو به این نتیجه رسیدم که من باز هم می توانم احساس خوشبختی کنم!

خانوم "ز" هم می تواند روح مرا آرام کند...خدا حفظش کند! امیدوارم او هم به آنچه که می خواهد برسد...


                                               


+ وشما نیز هم! :))

۲ نظر ۲۹ دی ۹۵ ، ۲۳:۰۶
سکوت :)
دوشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۰۸ ق.ظ

قطع نگاتیو...!

گاهی واقعا دلم تنگ می شود برای همه آنچه که در برهه ای از زندگی ام گذشت...که شاید نیم متر هم قد نداشتم و پشت نیمکت های سه نفری، فقط خندیدم...

خاطره بازی برای آن دوران، لذت خودش را دارد...همه آشناییم...

روز اول مدرسه، که برای من زیر نور مستقیم و آفتاب نود درجه ی قم گذشت! اصلا یادم نمی آید چه حسی داشتم! فقط از بودن در محیط جدید، متعجب بودم و معذب! چقدر شلوغ بود! مادرها در راهروها و پشت در کلاس ها بودند! نگران البته! چرا؟! نمی دانم! یادم نمی رود لحظه ای را که معلم عشقی و مهربانمان، درِ کلاس را کمی باز کرد و مادرم را دیدم که سعی داشت به زور سرو گردنش را وارد کلاس کند و اصرار داشت به معلم بگوید دخترش پیش دبستانی نرفته!!! :))

وای که چقدر زشت بودم با فکی که هیچ دندان پیش و نیشی نداشت!:))

و در عوض چند صباحی گذشت و تبدیل شدم به فرشته ای کوچک و نه ساله در چادری سفید با ربان های آبی! جمعه بود! می خواستند مدرسه خلوت باشد! خودمان باشیم و مادرهایی که ذوق زده بودند! عجله داشتیم. ایستاده بودیم کنار خیابان، منتظر تاکسی! نمیدانم چه شد! دویدم و مثل پُلی نیم متری، دراز به دراز روی جوی افتادم! :)) اما داخلش نیفتادم که مانتو و شلوارم کثیف شود!!! :)) دیر رسیدیم. نماز را به خاطر ما شروع نکرده بودند...چقدر کیف کردم از مهارتی که در حفظ کردن و خواندن سرود عربی داشتیم! یک مشت بچه ی نه ساله...که نه! دسته ای شکوفه روبروی چشمان خیس مادرهایشان شعر خانم شدنشان را می خواندند! چه کیک خوشمزه ای خوردیم! :)

چقدر روزنامه دیواری درست کردیم! :/

چقدر بیخودی کنار سطل آشغال، عمر شیرین هدر دادیم! هر چقدر مداد می تراشیدیم، لامصب باز هم مدادی بود برای تراشیدن!

چقدر خرده پاک کن ریختیم روی مقنعه ی نیمکت جلویی! :))

چقدر دستانم پر از عرق قرمز مداد گلی شد!

چقدر مقنعه مچاله کردم در استرس درس جواب دادن های پای تخته!

چقدر یهو دلم تنگ شد برای صد دانه یاقوت مصطفی رحماندوست! ولی واقعا! چرا اینقدر هی مجبور بودیم شعر حفظ کنیم؟! چرا اعتصامی اینقدرغمگین بود؟ و عاقل البته! دورانی داشتیم با بیت های عباس یمینی شریف!

راست می گوید مهران خان! من دلم برای دسته های ده تایی چوب کبریت هم تنگ شده حتی! سیب ها و موزهایی که هیچ کدام برای ما نبود ولی مجبور بودیم با هم جمع بزنیم و پرتقال فروش بیچاره را گم کنیم!

اصلا من دلم برای اکرم هم تنگ شده! برای مردی که قرار بود با اسب بیاید...در باران...من دلم کتاب فارسی می خواهد با گل های پر رنگش! بخوانیم و بنویسیم را نمی فهمم! همان طور که علوم را نفهمیدم!

خدایا! چقدر بیست و ستاره و صد آفرین داشتم...کجایند الان آن دفترهای املا...همان خدا می داند...

چقدر کوه و خانه و درخت کشیدم با سیب های لپ گلی و خورشیدی که خودش را قایم کرده بود...

و پنج شنبه هایی که غرق گچ و خاک و گرگم به هوا، شوت شدیم در حمام! :))


                                


۱ نظر ۲۷ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۸
سکوت :)
جمعه, ۲۴ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۱۹ ب.ظ

من در میان جمع و ...

چند سال پیش خیلی دوست داشتم دوره های فن بیان رو بگذرونم ولی به هر دلیل نشد. امروز، یعنی جمعه صبح، طی عملیاتی بسیار کشنده به زور از رختخواب جدا شدم و در یکی از این کلاس ها شرکت کردم. قشنگ صبحونه ی روز جمعه ام رو تنهایی خوردم، لباس پوشیدم و بابامو هم "به زور تر " بیدار کردم و منو رسوند! :) بماند که چقدر قبلش با داداشم مسخره بازی درآوردنو سر به سرم گذاشتن :/ دیشب وقتی گفتم می خوام برم کلاس فن بیان، داداشم انگار که عجیب ترین حرف دنیا رو شنیده باشه یهو برگشت گفت: چی؟ کلاس چی میخوای بری؟ فن بیان؟ نه بابا! کم زبون داری ؟! :))  من هم گفتم مگه همه مثل توأن؟! آره واسه تو یکی زبون دارم! :)) بعد دستشو مشت کرد و گفت: میخوای خودم یکی از تکنینک های فن بیانو رویت اجرا کنم؟! :/ خلاصه که رفتم بالاخره...یه کارگاه سه ساعته بود که خداوکیلی اصلا خسته کننده نبود. حالا اینکه چقدر میتونه مفید فایده باشه بعدا مشخص میشه. منتها قضیه اینه که استادی که تدریس میکرد، هر چقدر از مهارت های سخنوری و گیرا و رسا بودن لحن و صدا و کاریزماتیک بودنو جذابیت میگفت، من مدام یا با استاد های دانشکده مون مقایسه میکردم یا با مهران مدیری! راستشو بخواین واقعا ناخودآگاه بود. تا میومدم اصلا بهش فکر نکنم، باز از حالت چهره و طرز راه رفتنو ایستادنو نشستنو...اصن هر چی که میگفت...این مقایسه صورت میگرفت توی ذهنم! جالب اینجا بود که وقتی صحبت از به کار گیری مزاح و شوخی و حتی انتقال پیام در رسیدن به هدف با جمله یا جملاتی طنزآمیز شد، یه دفعه خود مدرس، مهران مدیریو مثال زد! و میگفت کسی است که خیلی خوب طنز رو میشناسه، بهترین نکات و پیام های اخلاقی و اجتماعی رو با زبان شیوای طنز به مردم و مسئولین میرسونه و...الخ. من هم همینجوری که داشت ازش تعریف میکرد نیشم تا بناگوش باز شد و کلی ذوق مرگ شدم! :))

بعد دوباره حرف از بداهه گویی شد و اینکه برای شروع سخنوری، استفاده از واژگان مناسب و به طور کلی خوب حرف زدن، حتما سعی کنیم مطالعه داشته باشیم تا هم دامنه ی لغات گسترده ای داشته باشیم، هم اطلاعات عمومیمون بالا بره، هم تا حدودی در جریان مسائل روز باشیم. خلاصه اگر درمورد موضوعی، هر چند ناچیز یا بی اهمیت ازمون خواستن نظر بدیم و حرف بزنیم مثل ماست وانریم یا زل نزنیم به دهن بقیه! بعد هم مثال زد که اگه از من بخوان راجع به این چسب چوب حرف بزنم باید بلد باشم کلمات رو به هم ببافم! حتی اگر چیز زیادی راجع به چسب چوب ندونم. بعد یهو از یکی از خانوما خواست تا درمورد...چه میدونم..مقنعه مشکی که سرش کرده بود صحبت کنه...ای بابا اصن نمیدونین توی اون لحظه ها چه حالی شده بودم! :)) یهو یاد اون تیکه ی شوخی با تماشاچی افتادم که مهران مدیری از یکی از تماشاچی ها خواست راجع به سینمای ژاپن حرف بزنه و از یکی دیگه خواست تا راجع به روند تخم گذاری غاز صحبت کنه! :)) وای وای وای! هی یاد اون تیکه ها و چرت و پرت ها و خنده های مهران مدیری افتاده بودم. اصن انگار که یهو همه چی داشت روبروی چشمهام زنده میشد داشتم میترکیدم از خنده! :)) یعنی مُردم تا خودمو سر کلاس کنترل کردم! :)) مخصوصا که استاده هم مدام راجع به این موضوع توضیح میداد!  من نمیدونم کلاس فن بیان رفته بودم یا مرور و بازبینی قسمت های دورهمی! :)) والا! من برم یاد بگیرم در لحظات انفجار و روده بر شدن، خنده مو کنترل کنم...فن بیان چیه؟! :))

اصن همه اش تقصیر مهران مدیریه! :))


                                            


۴ نظر ۲۴ دی ۹۵ ، ۲۱:۱۹
سکوت :)
شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۵، ۰۴:۲۵ ب.ظ

هر آنچه که خوب است...

به هر کدام از اتفاقات روزمره ام که فکر میکنم می بینم هر کدام جایگاه خودشان را دارند.

مثلا "مادر" اتفاقی است که به شکلی غیر تکراری و شیرین هر روز رخ می دهد!!!

همین طور آغوش پدرم!

و خنده های اعصاب خردکن برادرم حتی! :/

یا اینکه هر روز چشمان خانوم "ز" را می بینم که منشی یک آموزشگاه کامپیوتر است و به طرزی عجیب، تمام انرژی صبحگاهی اش را به من منتقل می کند! :)

گاهی اتفاقات، روزمره هم نیستند! مثلا... "دورهمی" اتفاقی است که هر هفته تا مغز استخوانم را گرم می کند! :)

من حتی "آن بالایی" را هم یک اتفاق می دانم... کسی که بی منت، حمایت لحظه به لحظه اش را به من می بخشد. وجودش را گاهی، سلول به سلول بدنم درک می کند!

اگر اشتباه نکنم اینها ساده ترین و مهم ترین خوشبختی های یک "انسان" اند.


                                       



+ گوش شیطون کر! چرا که باید سلامتی و امید را هم به همه اینها اضافه کنم!

++ دلم خواست نیمه پر لیوانم را ببینم! بسی می چسبد!  :))

۲ نظر ۱۸ دی ۹۵ ، ۱۶:۲۵
سکوت :)
پنجشنبه, ۹ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۲۱ ب.ظ

"سکوت" امیدوار این شکلیه!

وقتی حالت خوبه، وقتی برعکس همه، مدتیه سرت توی گوشی نیست و مبتلا به گردن اینترنتی نیستی!

وقتی از شنیدن کوچکترین خبرهای خوش و اتفاقات خوب، خدا رو صد هزار مرتبه شکر می کنی...

اون وقته که دیگه برعکس همیشه کله صبح بی خودی به عالم و آدم فحش نمیدی! هر چقدر هم که عقربه های ساعت آروم  یا سریع حرکت کنن عین خیالت هم نیس! با آرامش لباس می پوشی و خودت رو که توی آینه می بینی چشمک می زنی به چشمهای سیاهی که چند وقته بدجوری برق برق میزنن!

 پاتو که از در خونه میذاری بیرون یهو کشف می کنی قدرت انتخاب پیدا کردی... که میتونی فقط حرف ها و نگاه هایی رو بشنوی و ببینی که گند نزنن به حال خوبت...!

که از شنیدن سخنرانی طولانی پسر بچه دو ساله در اتوبوس، خنده ات بگیره بعد این خنده مدام پیش بره و با اکثر مسافرهای اتوبوس غش غش بخندین در حالی که اون بچه با چشم های گرد شده، زل زده به تو و همه ی آدم هایی که میخندن!

توی همین لحظه هاست که برای خریدن فال دست رد به سینه هیچ بچه ای نمی زنی...

با دیدن آسفالت خیس خیابون، جامونده از بارون دیشب، پر از حس تازگی میشی؛ حتی اگه خشکی و تکیدگی زمستون، نشسته بر چهره ی درختان، بهت دهن کجی کنه که عزیزم بیخود فاز خوشحالی و رمانتیک برندار...!

که پاییز ده روزی هست تموم شده...!

و باز هم دقیقا در همین حال و احواله که یهو دلت میخواد آروم نبض دستتو حس کنی، نفس عمیق بکشی و از بوی این عطر شیرین احساس خوشبختی کنی...



                                   



*دانلود آهنگ چند درجه با صدای پوریا متابعان و ارژنگ حقانی

۲ نظر ۰۹ دی ۹۵ ، ۲۱:۲۱
سکوت :)
شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۴۷ ب.ظ

چالشی به نام "بزرگ شدن"!

میگن از ویژگی های آدم های باهوش اینه که حدّ خودشونو میدونن، در محیط کار جدی و در روابط خونوادگی شیرین، عاشق و البته با محبتن و علاوه بر همه ی اینها، میدونن با هر کسی چطور مثل خودش برخورد کنن. میدونن چطور قدر لحظه هاشونو بدونن و وقتشون رو با بعضی ها تلف نکنن. خب...میدونن که...چه عرض کنم؟ درواقع منظور اینه که زندگی یادشون داده! اصطلاحا "بزرگ شدن!"

پس چرا من یاد نمی گیرم؟! :(

چرا هر بار به خودم قول میدم که با فلانی و بهمانی چطور حرف بزنم و چه برخوردی داشته باشم باز یادم میره؟

چرا من انقدر ساده ام؟! :(

اگه باهوش بودن به اینهاست، چرا من باهوش نیستم؟! :(

چرا من بزرگ نمیشم؟! :(




 

 



+ یه چیزی که به خاطرش خیلی میتونم از خدا ممنون باشم اینه که یه جورایی مطمئنم "خنگ" نیستم! "زودباور" هم همین طور! والا! :))

ولی "ساده"...متاسفانه یا خوشبختانه، بعله! :/

۲ نظر ۰۴ دی ۹۵ ، ۲۳:۴۷
سکوت :)
شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۲۶ ب.ظ

کمال گرا!!!

شاید بهترباشه کمتر به خودم "غر بزنم" و مثلا بیشتر "فکر کنم"! ولی هر چقدر فکر میکنم باز هم نمیتونم بفهمم که بعضی اتفاقات، حرفها و نگاه ها، مثبت یا منفی، خوب یا بد، اصلا چرا باید اتفاق بیفتن؟ وقتی که هم از قوه ی درک من خارجن و هم از حد توانایی هام برای مقابله یا لذت بردن...

خدایا! چند نفر به یه نفر؟!!

خوشم میاد که اکثرا هم راهشو بلدم که به وقتش، یه جوری پوکر فیس و اعصاب خورد کن باشم که اصلا انگار نه انگار!

شاید هم به قول مهران خان "همین جوری هی دارم کمال گرا تر میشم!" :))


 



۰ نظر ۰۴ دی ۹۵ ، ۱۹:۲۶
سکوت :)