مهر مهران

من نمیخواهم بپندارم تو خوابی بوده ای

مهر مهران

من نمیخواهم بپندارم تو خوابی بوده ای

مهر مهران

"به نظرم ثبات شخصیت، یکی از مهم ترین خصوصیات انسانه...
خصوصیتی که می تونه جهان رو تغییر بده...!"

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۱۷ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

نمی دونین چقدر اذیت میشم و چقدر حال و روزم بد میشه!

واقعا نمی فهمم چرا! چرا وقتی حرف از وضعیت مالی این آدم میشه یهو همه جبهه میگیرن؟!

مگه این بنده خدا پول من و شما رو خورده؟!!!

مگه ارث پدرمون توی حساب بانکیشه؟!!!

به خدا یه چیزایی میخونم توی این فضای...ی مجازی، اصلا از خودم به عنوان یه انسان خجالت میکشم...

به اسم اینکه فقر، گریبان گیر جامعه است، همه جور تهمت ناروا و برچسبی بهش میزنن...مردمی نیست...فاصله گرفته...همه اش به فکر پولو جیب خودشه...بابا این حرفا چیه؟!!!

راست گفتن که : "ظاهر زندگی دیگران رو با باطن زندگی خودتون مقایسه نکنید!"


                        

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۱
سکوت :)

خانوم "ز" دو سال از من بزرگ تر است. هر از گاهی که می بیند در حال نوشتن هستم حرص می خورد!! که چرا نوشتنم را به جایی نمی رسانم...چرا من که می توانم در گیر و دار دل مشغولی های روزانه و محیط کاری، چیزهایی بنویسم، سعی نمی کنم سرانجامی برایش در نظر بگیرم...

چند فایل وورد از نوشته هایم نگه داشته ام. هر از گاهی وسوسه می شوم تا با انگشتانم شیفت و دیلیت را نوازش کنم! بعد نمی دانم چرا پشیمان می شوم...هر بار حسی درونی مانع می شود به هر حال...

استادم در پاسخ به ابراز سردرگمی های یکی از هم کلاسی هایم می گفت: "دنبال همونی برو که روحت رو آروم میکنه...!"

نوشتن یکی از همه ی آن راه هایی است که واقعا به من آرامش می دهد. اما فقط یکی از آن هاست!

از آن جایی که نمی توانم درد دل بگویم با نزدیکان عزیزم، در خانواده، یا حتی صمیمی ترین دوستم، روزی از آن چه که در فکر و ذهنم می گذرد، راجع به آینده، برای خانوم "ز" گفتم...با چشمانی مشتاق و متعجب نگاهم می کرد. گفتم : "به نظر خیلی رویا پرداز میام. نه؟!" و در جوابم گفت : "اون چه که تو میخوای خیال نیست. در واقعیت جدا قابل دسترسه! تو رویا پرداز نیستی...اتفاقا حالا می فهمم که برنامه داری! هر چند فکر می کنم ذهنت تا حدودی آشفته است!!!"

بعد یهو به این نتیجه رسیدم که من باز هم می توانم احساس خوشبختی کنم!

خانوم "ز" هم می تواند روح مرا آرام کند...خدا حفظش کند! امیدوارم او هم به آنچه که می خواهد برسد...


                                               


+ وشما نیز هم! :))

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۵ ، ۲۳:۰۶
سکوت :)

کاش می دانستم رقیب جدی تو کیست...

چرا مانند نداری؟!





۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۵ ، ۰۰:۲۱
سکوت :)

گاهی واقعا دلم تنگ می شود برای همه آنچه که در برهه ای از زندگی ام گذشت...که شاید نیم متر هم قد نداشتم و پشت نیمکت های سه نفری، فقط خندیدم...

خاطره بازی برای آن دوران، لذت خودش را دارد...همه آشناییم...

روز اول مدرسه، که برای من زیر نور مستقیم و آفتاب نود درجه ی قم گذشت! اصلا یادم نمی آید چه حسی داشتم! فقط از بودن در محیط جدید، متعجب بودم و معذب! چقدر شلوغ بود! مادرها در راهروها و پشت در کلاس ها بودند! نگران البته! چرا؟! نمی دانم! یادم نمی رود لحظه ای را که معلم عشقی و مهربانمان، درِ کلاس را کمی باز کرد و مادرم را دیدم که سعی داشت به زور سرو گردنش را وارد کلاس کند و اصرار داشت به معلم بگوید دخترش پیش دبستانی نرفته!!! :))

وای که چقدر زشت بودم با فکی که هیچ دندان پیش و نیشی نداشت!:))

و در عوض چند صباحی گذشت و تبدیل شدم به فرشته ای کوچک و نه ساله در چادری سفید با ربان های آبی! جمعه بود! می خواستند مدرسه خلوت باشد! خودمان باشیم و مادرهایی که ذوق زده بودند! عجله داشتیم. ایستاده بودیم کنار خیابان، منتظر تاکسی! نمیدانم چه شد! دویدم و مثل پُلی نیم متری، دراز به دراز روی جوی افتادم! :)) اما داخلش نیفتادم که مانتو و شولوارم کثیف شود!!! :)) دیر رسیدیم. نماز را به خاطر ما شروع نکرده بودند...چقدر کیف کردم از مهارتی که در حفظ کردن و خواندن سرود عربی داشتیم! یک مشت بچه ی نه ساله...که نه! دسته ای شکوفه روبروی چشمان خیس مادرهایشان شعر خانم شدنشان را می خواندند! چه کیک خوشمزه ای خوردیم! :)

چقدر روزنامه دیواری درست کردیم! :/

چقدر بیخودی کنار سطل آشغال، عمر شیرین هدر دادیم! هر چقدر مداد می تراشیدیم، لامصب باز هم مدادی بود برای تراشیدن!

چقدر خرده پاک کن ریختیم روی مقنعه ی نیمکت جلویی! :))

چقدر دستانم پر از عرق قرمز مداد گلی شد!

چقدر مقنعه مچاله کردم در استرس درس جواب دادن های پای تخته!

چقدر یهو دلم تنگ شد برای صد دانه یاقوت مصطفی رحماندوست! ولی واقعا! چرا اینقدر هی مجبور بودیم شعر حفظ کنیم؟! چرا اعتصامی اینقدرغمگین بود؟ و عاقل البته! دورانی داشتیم با بیت های عباس یمینی شریف!

راست می گوید مهران خان! من دلم برای دسته های ده تایی چوب کبریت هم تنگ شده حتی! سیب ها و موزهایی که هیچ کدام برای ما نبود ولی مجبور بودیم با هم جمع بزنیم و پرتقال فروش بیچاره را گم کنیم!

اصلا من دلم برای اکرم هم تنگ شده! برای مردی که قرار بود با اسب بیاید...در باران...من دلم کتاب فارسی می خواهد با گل های پر رنگش! بخوانیم و بنویسیم را نمی فهمم! همان طور که علوم را نفهمیدم!

خدایا! چقدر بیست و ستاره و صد آفرین داشتم...کجایند الان آن دفترهای املا...همان خدا می داند...

چقدر کوه و خانه و درخت کشیدم با سیب های لپ گلی و خورشیدی که خودش را قایم کرده بود...

و پنج شنبه هایی که غرق گچ و خاک و گرگم به هوا، شوت شدیم در حمام! :))


                                


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۸
سکوت :)

چند سال پیش خیلی دوست داشتم دوره های فن بیان رو بگذرونم ولی به هر دلیل نشد. امروز، یعنی جمعه صبح، طی عملیاتی بسیار کشنده به زور از رختخواب جدا شدم و در یکی از این کلاس ها شرکت کردم. قشنگ صبحونه ی روز جمعه ام رو تنهایی خوردم، لباس پوشیدم و بابامو هم "به زور تر " بیدار کردم و منو رسوند! :) بماند که چقدر قبلش با داداشم مسخره بازی درآوردنو سر به سرم گذاشتن :/ دیشب وقتی گفتم می خوام برم کلاس فن بیان، داداشم انگار که عجیب ترین حرف دنیا رو شنیده باشه یهو برگشت گفت: چی؟ کلاس چی میخوای بری؟ فن بیان؟ نه بابا! کم زبون داری ؟! :))  من هم گفتم مگه همه مثل توأن؟! آره واسه تو یکی زبون دارم! :)) بعد دستشو مشت کرد و گفت: میخوای خودم یکی از تکنینک های فن بیانو رویت اجرا کنم؟! :/ خلاصه که رفتم بالاخره...یه کارگاه سه ساعته بود که خداوکیلی اصلا خسته کننده نبود. حالا اینکه چقدر میتونه مفید فایده باشه بعدا مشخص میشه. منتها قضیه اینه که استادی که تدریس میکرد، هر چقدر از مهارت های سخنوری و گیرا و رسا بودن لحن و صدا و کاریزماتیک بودنو جذابیت میگفت، من مدام یا با استاد های دانشکده مون مقایسه میکردم یا با مهران مدیری! راستشو بخواین واقعا ناخودآگاه بود. تا میومدم اصلا بهش فکر نکنم، باز از حالت چهره و طرز راه رفتنو ایستادنو نشستنو...اصن هر چی که میگفت...این مقایسه صورت میگرفت توی ذهنم! جالب اینجا بود که وقتی صحبت از به کار گیری مزاح و شوخی و حتی انتقال پیام در رسیدن به هدف با جمله یا جملاتی طنزآمیز شد، یه دفعه خود مدرس، مهران مدیریو مثال زد! و میگفت کسی است که خیلی خوب طنز رو میشناسه، بهترین نکات و پیام های اخلاقی و اجتماعی رو با زبان شیوای طنز به مردم و مسئولین میرسونه و...الخ. من هم همینجوری که داشت ازش تعریف میکرد نیشم تا بناگوش باز شد و کلی ذوق مرگ شدم! :))

بعد دوباره حرف از بداهه گویی شد و اینکه برای شروع سخنوری، استفاده از واژگان مناسب و به طور کلی خوب حرف زدن، حتما سعی کنیم مطالعه داشته باشیم تا هم دامنه ی لغات گسترده ای داشته باشیم، هم اطلاعات عمومیمون بالا بره، هم تا حدودی در جریان مسائل روز باشیم. خلاصه اگر درمورد موضوعی، هر چند ناچیز یا بی اهمیت ازمون خواستن نظر بدیم و حرف بزنیم مثل ماست وانریم یا زل نزنیم به دهن بقیه! بعد هم مثال زد که اگه از من بخوان راجع به این چسب چوب حرف بزنم باید بلد باشم کلمات رو به هم ببافم! حتی اگر چیز زیادی راجع به چسب چوب ندونم. بعد یهو از یکی از خانوما خواست تا درمورد...چه میدونم..مقنعه مشکی که سرش کرده بود صحبت کنه...ای بابا اصن نمیدونین توی اون لحظه ها چه حالی شده بودم! :)) یهو یاد اون تیکه ی شوخی با تماشاچی افتادم که مهران مدیری از یکی از تماشاچی ها خواست راجع به سینمای ژاپن حرف بزنه و از یکی دیگه خواست تا راجع به روند تخم گذاری غاز صحبت کنه! :)) وای وای وای! هی یاد اون تیکه ها و چرت و پرت ها و خنده های مهران مدیری افتاده بودم. اصن انگار که یهو همه چی داشت روبروی چشمهام زنده میشد داشتم میترکیدم از خنده! :)) یعنی مُردم تا خودمو سر کلاس کنترل کردم! :)) مخصوصا که استاده هم مدام راجع به این موضوع توضیح میداد!  من نمیدونم کلاس فن بیان رفته بودم یا مرور و بازبینی قسمت های دورهمی! :)) والا! من برم یاد بگیرم در لحظات انفجار و روده بر شدن، خنده مو کنترل کنم...فن بیان چیه؟! :))

اصن همه اش تقصیر مهران مدیریه! :))


                                            


+ ویدئوی مرتبط (مهارت سخنوری در شوخی با تماشاچی! زمان: شش دقیقه و بیست و یک ثانیه!)

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۵ ، ۲۱:۱۹
سکوت :)
انسان ها عموما دو دسته اند:
" تو "
و بقیه...! :))

(لا ادری!)



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۲۲:۱۴
سکوت :)

کاش خودش یا نزدیکانش، نمیدونم، مثلا همکارانش، می گفتن ابعاد روحی این آدم چقدره؟! تا کجا طاقت میاره؟! خط قرمز اخلاقی اش چیه؟! کار به کجا برسه ارتباطش رو قطع میکنه؟! با آدم حسود تا کجا مدارا میکنه؟! مستقیم که نه، ولی وقتی در کمال قباحت و پر رویی، غیر مستقیم بهش توهین میشه، به خودش، شعورش یا...خانواده اش، چیکار میکنه دقیقا؟! وقتی می شنوه که فلانی و بهمانی پشت سرش حرف زدن، غیبتش رو کردن، چرت و پرت بافتن، تهمت زدن، ناسزا گفتن...و هزار تا بدخواهی دیگه، عکس العملش چیه؟! وقتی توی ماشین، خیابون، پشت تلفن، از دست مردم یا همکاراش کلافه میشه، چیکار میکنه؟! مرز بروز عصبانیتش کجاست؟! اصولا این جور موقع ها چه راهکار دیگه ای برای خودش داره غیر از سکوت؟! چه اتفاق ناگهانی یا مزمنی(!) میتونه انقدر خوشحالش کنه که مثل هر آدم دیگه ای مدام بخواد حال خوبش رو با دیگران تقسیم کنه؟! حتما شما هم دیدین که وقتی "حال" ش خوبه، روی استیج دورهمی، انگار اصلا روی پا، بند نیست! خوش حاله... مهربونه... به معنای واقعی کلمه شارژه... پر انرژیه... مدام سر به سر مهمون و تماشاچی میذاره... واسه همون یکی دو ساعت، کلی پرحوصله است... چشم هاش برق میزنه... شیطنتش گل میکنه...انگار قلبش گرم شده... روحش آروم شده...عشقش تازه شده... نمیدونم...حالش خوبه دیگه! ولی...حتم دارم یه منشا فوق العاده داره...

که باعث میشه پر از امید و روحیه باشه...

که خودش هم به بازی و ژستش، به اداهایی که درمیاره، بخنده. حظشو ببره. خودش هم کف بزنه!

شاید در همون روزهاست که احساس خوشبختی میکنه! عمیقا!!!






+ راستش به نظرم  حس خوشبختی کاملا درونیه. یه وقتایی آدم فکر میکنه می بینه انگار هیچی نداره ولی از حس عشق و "دوست داشتن" ی که درونشه، یعنی فقط به خاطر همین، ممکنه احساس خوشبختی کنه!

++ فکر کنم برای من هنوز وجود نداشته باشه! :))

+++ مهران خان کجایی؟! "حال" ات خوبه؟ اوضاع روبراهه؟! من نمی فهمم! پس چرا ساعت، نمیشه پنج عصر ؟! بابا یه کم استراحت، یه کم آرامش، خلوت، بعدش هم دورهمی! :) باشه؟! :))

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۱۴:۴۶
سکوت :)

به هر کدام از اتفاقات روزمره ام که فکر میکنم می بینم هر کدام جایگاه خودشان را دارند.

مثلا "مادر" اتفاقی است که به شکلی غیر تکراری و شیرین هر روز رخ می دهد!!!

همین طور آغوش پدرم!

و خنده های اعصاب خردکن برادرم حتی! :/

یا اینکه هر روز چشمان خانوم "ز" را می بینم که منشی یک آموزشگاه کامپیوتر است و به طرزی عجیب، تمام انرژی صبحگاهی اش را به من منتقل می کند! :)

گاهی اتفاقات، روزمره هم نیستند! مثلا... "دورهمی" اتفاقی است که هر هفته تا مغز استخوانم را گرم می کند! :)

من حتی "آن بالایی" را هم یک اتفاق می دانم... کسی که بی منت، حمایت لحظه به لحظه اش را به من می بخشد. وجودش را گاهی، سلول به سلول بدنم درک می کند!

اگر اشتباه نکنم اینها ساده ترین و مهم ترین خوشبختی های یک "انسان" اند.


                                       



+ گوش شیطون کر! چرا که باید سلامتی و امید را هم به همه اینها اضافه کنم!

++ دلم خواست نیمه پر لیوانم را ببینم! بسی می چسبد!  :))

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۵ ، ۱۶:۲۵
سکوت :)

یعنی من امروز پوکیدم از خنده! :))

کجای دلم بذارم این کلاهشو :))

وای وای وای! خدایی خیلی بانمکه!




+ منبع عکس: کانال تلگرامی فیلم سینمایی ساعت پنج عصر (saate5asr)

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۵ ، ۲۲:۱۸
سکوت :)

سخته برام. ترجیح میدم بهش فکر نکنم. یه بار ثبت نام کردم. چند باری هم گوشی ام زنگ خورد و تماس از تهران داشتم و اصلا نمیدونستم از طرف برنامه است یا نه. به هر حال در هیچ یک از زمان هایی که تماس گرفتن، یا متوجه نشدم یا خواب بودم یا گوشی ام روی سایلنت بوده :/

و تماسی برقرار نشد با "دورهمی"... :(

و دعوتی انجام نشد برای یک حضور... :(

نمیدونم! معمولا این جور وقتها میگن "حتما قسمت نبوده!"

و اگر قسمت بود...اگر می رفتیم...احتمالا ترجیح میدادم همه صد و بیست کیلومتر رو بخوابم یا زل بزنم به جاده و آهنگ گوش کنم که مثلا به استرسم غلبه کنم و اصلا به این فکر نکنم که داریم کجا میریم...میخوایم بریم کیو ببینیم! چه کار دیگه ای میشه انجام داد؟! می ترکم از فکر و خیال! برای من که تا به حال یه بار هم ندیدمش...فقط کسانی درک میکنن که عین خودم هستن! که شهرستان زندگی میکنن...ثبت نام کردن و قرعه به نامشون در نیومده.

نشده دیگه بالاخره! سهم امثال ما از اون وجود نازنین، همیشه همین قاب مستطیلی چسبیده به جعبه جادوییه! :(

...بشینم روی صندلی، زل بزنم به پرده ای که کم کم بالا میره و سر و گردنم بچرخه به سمتی که "مهران مدیری" با لبخند وارد میشه و چی میشد اگه از همون ورودی سالن، به عادت همیشگی، میخندید و صد بار میگفت: "سلاملکم...سلاملکم!" :)) و من بین خنده و بغضی که نمیدونم باید کدومشونو انتخاب کنم، ناخودآگاه دستام شل میشد و دیگه کف نمی زدم...چی میشد اگه بی خیال تذکر ها(!!!) همه با هم از جامون بلند میشدیم و خودمونو خفه می کردیم از جیغ و سوت! خداوکیلی مثلا میخوان چیکار کنن؟! کسی رو نمیندازن بیرون که! :) والا! :) انقدر تذکر بدن تا...کی گوش میده؟! :))

بعد هم که دیگه فقط صدای همون یه نفر می پیچه توی سالن!

و شاید کمی "یاد بگیریم"!

و بپوکیم از خنده!

خلاصه اصلا نفهمیم اون چند ساعت چطور گذشت...شاید به یه چشم به هم زدن!

اما بدی قضیه به اینه که نمیخوام به آخرش فکر کنم. به لحظه ای که یهو برمیگرده میگه: "خیلی ممنون که تا این لحظه کنار ما بودید امیدوارم همیشه در پناه خداوند بزرگ "حال" تون خوب باشه. شبتون بخیر و خداحافظ!" و آروم آروم به سمت عقب قدم برداره، درحالیکه لبخند میزنه تشکر کنه و با نگاهش باهامون خداحافظی کنه. پرده قرمز رنگ پایین میاد و ... تمام! همه چی تموم میشه..."مهران مدیری" ناپدید میشه و تو مجبوری دل بکنی از صندلی ات و اون سالن. چشماتو ببندی به روی جای خالی اش روی صندلی مخصوصش و...بِری! :((

مهمونی "دورهمی" تموم شده. نشستی توی ماشین و...خب؟! حالا باید به چی فکر کرد؟! اصلا چه جوری باید همه چی رو توی ذهن جمع و جور کرد؟ احتمالا دلم میخواد شب روی تختم دراز بکشم، چشمامو ببندم و لحظه لحظه اشو مرور کنم. بعد هم... عمرا اگه تا صبح خوابم ببره! نمیدونم! شاید هم از خستگی زیاد، به محض اینکه سرمو گذاشتم روی بالش، رسما بمیرم! :)) والا! :))

ولی آخه با حس و حال روزهای بعدش باید چیکار کرد؟ با دلتنگیا...خاطره بازیا...به خصوص که احتمال بدی این اتفاق دیگه تکرار نمیشه...که اولین و آخرین بار بوده...میشینی هزار بار فیلم اون شب رو پلی میکنی...شبی که تو و "مهران مدیری" و چهارصد نفر(!) زیر یه سقف نشستین...گل گفت و گل شنفتین! طاقت میخواد! واسه همین هم اولش گفتم ترجیح میدم زیاد بهش فکر نکنم!

چقدر هم که فکر نمیکنم! :/

خوش به حال همه ی اونایی که رفتن...




* عنوان: مصرع اول شعری از عاطفه عبدالکریم پور...


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۲۱:۱۷
سکوت :)