دست خط فیروزه ای

من بی نام تو حتی یک لحظه احتمال ندارم...

دست خط فیروزه ای

من بی نام تو حتی یک لحظه احتمال ندارم...

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم

دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو

که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس

که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

ای نسیم سحری بندگی من برسان

که فراموش مکن وقت دعای سحرم

خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار

و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم

حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل

دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم

پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو

تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم




ای کاروان...بامداد فلاحتی

۵ ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۵۴
سکوت :)

به اندازه ای توی دست ها و پاهام ضعف داشتم که حتی نمی تونستم توی تختم جا به جا بشم چه برسه به اینکه بخوام از تخت بیام پایین یا راه برم حتی! وقتی میخواستم از جایم بلند بشم، انگار واقعا میخواستم کوه رو جابه جا کنم. یعنی انقدر برام سخت بود. سحری میخوردم میخوابیدم تا ده یازده صبح. چند ساعتی گیج میزدم دوباره عصر میخوابیدم تا افطار. بعد افطار میخوابیدم تا نیمه شب و بعد دوباره بیدار میشدم...خلاصه مُردم و زنده شدم این چند روز. دو سه روز آخر فهمیدم چِمه و در جهت بهبودی گامی برداشتم پر انرژی :D سرتونو درد نیارم که خوبم الان خدا رو شکر. گوش شیطون کَر :D مشکل بیشتر روحی بود...و اگه نخوام دروغ بگم منتظرم این ماه تموم بشه...

احتمالا هفته دیگه در جهت کار در بیمارستان، به دانشگاه مراجعه نموده تا مراحل اداری طی شود. باشد تا چند ماه دیگر استخدام شده و ملت مونث را بیهوش نُماییم! :) آری! که پس از بیهوشی، به هوش آیند و پس از بی حسی، به حس :|

کی حال داره باز بشینه این همه کتاب و جزوه بخونه T_T اصن هیچی یادم نی :|

تازه اون هم اگه ه  ه ه بخونم :|



این یکیو داشته باش :| واقعا که :| فکرش رو هم نمیکردم مجبور بشم دوباره به پوشیدنت فکر کنم :| بد رنگ :|



تازه اِتیکتم هم گم کردم :|

یعنی اگه کار پیدا کنم، عمرا پامو بذارم بیمارستان :| ایش :|

ولی اگه پامو گذاشتم، فقط به خاطر دو-سه سال بعدشه :)

...

بسه دیگه خیلی غر زدم :) ایشالا که هر چی خیره پیش بیاد :) به هر حال هیچی معلوم نیس باز هم...برام دعا کنین خواهشا :)

یادت نره...شاهین امیری
۵ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۷
سکوت :)

نمیدونم چی بنویسم. آدمی به سردرگمی من...نوبره! حدود سه ماه خیلی جدی دنبال کار گشتم ولی به هزار و یک دلیل پیدا نکردم. نمیتونم بیش از این براش وقت تلف کنم. احتمالا به استخدام در بیمارستان فکر می کنم. کاری که مطابق با رشته تحصیلی ام هست و حقوق خیلی خوبی هم داره. من احمق نیستم، فقط می خواستم لحظه های زندگی ام، طوری که دوست داشتم سپری بشن. خب...مثل اینکه قرار نیست چنین اتفاقی بیفته. حداقل فعلا. حتی همین استخدام بیمارستان هم، چند ماهی زمان می بره ولی میتونه قطعی باشه. این چند ماه هم سرم گرم بشه به فیلم و کتاب و باشگاه...

بدم میاد از شرایطی که حس کنم به هیچ وجه در کنترلش نقشی ندارم. گفته بودم؟

وقتی به این یکی دو سال فکر میکنم، می بینم اتفاقا من خودم انتخاب کردم که توی بیمارستان کار نکنم. اگه میتونستم شغلی پیدا کنم، احتمالا الان داشتم از انتخاب درستم می نوشتم و غصه زمان از دست رفته رو نمی خوردم...

نگرانم نکنه دارم دچار شعار زدگی میشم...؟

در حال حاضر دلم درد میکنه و به شدت از بوی قرمه سبزی بدم میاد. گرسنه امه و بوی غذایی که اجازه خوردنشو ندارم داره حالمو به هم میزنه. در طول روز مدام و البته کاملا نا خواسته، به انواع نوشیدنی های خنک فکر میکنم. به چند ساعت بعد که قراره تلافی کنم این تشنگی شونزده ساعته رو. من حقیقتا از چهار صبح تشنه هستم. باور میکنید؟ ولی وقتی با چای و خرما افطار میکنم، نمیتونم برم سراغ آب و شربت و هندونه خنک. در واقع عذاب واقعی رو بعد از اذان میکشم. نه که نخوام، نمیتونم.

ساعت چهار بعد از ظهر، بعد از اینکه از خوندن "شیاد" خسته شدم، دلم خواست تی وی رو روشن کنم. کانال ها رو بالا پایین میکردم و اگه راستشو بخواین، صدای پر از احساس زهره ی شکوفنده (جودی ابوت) باعث شد روی شبکه نمایش توقف کنم. Still Alice (من هنوز آلیس هستم). شاید حدود بیست دقیقه یا نیم ساعت پایانی فیلم رو دیدم. بازی عالی جولیان مور و دوبله خوب فیلم که در اون، صدای بهرام زند(جرج کلنی) و مریم شیرزاد(آنه شرلی) هم شنیده میشد و مهم تر از اینها موسیقی فیلم، منو تا تیتراژ پایانی فیلم همراه کرد تا جایی که خود شبکه تیتراژ رو قطع کرد. فقط در همون بیست دقیقه یا نیم ساعت، من چندین مرتبه تحت تاثیر قرار گرفتم و اشکم در اومد. نمیدونم. شاید به خاطر شرایط روحی ام بود یا اینکه من زیادی احساساتی ام ولی فکر میکنم واقعا فیلم خوبی بود. در EPG شبکه هم نشانه ای از تکرار فیلم پیدا نکردم. اصلا هم یادم نمیاد فیلمو قبلا دیده بودم یا نه...

خوشم میاد که مدت هاست مثل گذشته، بی وقفه روبروی تی وی نمیشینم و خودم انتخاب میکنم، چه ساعتی چی ببینم. خوشحالم میکنه...

بلا تکلیفم. توی وضعیتی هستم که بهش میگن "چی فکر میکردیم، چی شد". تصویری برای این حالاتم و این پست، پیدا نکردم. بلاتکلیفی رو با چه تصویری می شه نشون داد؟

آخر قصه...گروه دنگ شو

۲۴ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۳۱
سکوت :)

شب خیلی خوبی بود. خدا میدونه امشب موقع مسابقه چقدر خندیدم :))) "همه اجراها" عالی بود :))) خیلی با نمک بودن :)))

صرف نظر از اینکه به کی رای میدین، باید بگم ما قمی ها قبل از اینکه زینب سادات موسوی رو در برنامه ببینیم، این آدمو با کلیپ هاش در نِت میشناختیم و با این قیافه! :)))




یعنی تا حالا ندیده بودیمش! :))) یهو به خاطر این مسابقه از خودش رونمایی کرد :)))


نمیدونم رای میاره یا نه، ولی خب امیدوارم موفق باشه. ما رو که خیلی میخندونه و دوسش دارم واقعا :)))
این که رامبد میگفت ما یه شخصیتی رو از شما میشناسیم به واسطه کلیپ هایی که دیدیم، منظورش همین کلیپ های امپراطور بود :)) میگن حدود صد و سی کلیپ منتشر کرده...

پیج و کانال امپراطور :)))

بعدا نوشت: لینک اجرا رو در آپارات پیدا نکردم. چون تازه امشب پخش شده! ولی میتونین از اینجا ببینین ^_^

بعدا تر نوشت: لینک اجرا با کیفیت کمتر در آپارات! :)

۱۱ ۱۹ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۰
سکوت :)

امشب بیستو سی یه گزارش پخش میکرد و از حملات تروریستی خنثی شده در تمام طول سال، به ویژه در ماه رمضون سال گذشته میگفت که فقط در اون یه ماه و در تهران، تعدادش، پنجاه تا بوده...

خیابان ارم در قم، که منتهی به حرم هست و از خیابان های اصلی شهر محسوب میشه، خیلی وقته که شکلش عوض شده...نه اینکه فضای سبز ایجاد کرده باشند، نه این که زرق و برق پاساژها و بوتیک ها یا برج های تجاری بیشتر شده باشه، نه...

خیابان، خیلی وقته که یه طرفه شده و این یعنی عبور نقلیه کمتر. در عوض، یه خیابان تقریبا طولانی رو میبینید که مردم زیادی در اون به سمت حرم یا بازار...در حال پیاده روی و حرکت هستند. منتها قضیه اینه که شما چه قصد رفتن به حرم داشته باشید چه نداشته باشید، "باید" از گشت خیابانی عبور کنید! تمام عرض خیابون رو مانع آهنی گذاشتن...مدتی گذشته بود که خبر خنثی شدن حملات تروریستی در قم، پیچیده بود...میگفتن پنجاه نفر دستگیر شدن. که البته این خبر برای خیلی وقت پیشه. به غیر از انفجارها و شهادت مردم بی گناه، کم نشنیده ام  از دزدیده شدن زنان و دختران در کشورهای مختلف به دست این جانی های کثیف...و خدا میدونه که نهایتا چه آخر و عاقبتی در انتظار این اسرای بیچاره است... خب...چه میکردیم؟! میموندیم توی خونه هامون و در رو به روی خودمون می بستیم؟! ما اینجا، هنوز هم که هنوزه، برای "عبور" از این خیابان اصلی، حتی اگر قصد زیارت نداشته باشیم، از گشت ها میگذریم. ویژگی های آدم های مشکوک رو میدونیم...و با سوء ظن به آن دور و اطراف نگاه میکنیم...حضور نیروهای پلیس و دیدن هر روزه شان امری عادی شده...

میدونین...ما وقتی هر از گاهی باز هم خبر انفجار در عراق رو میشنویم، راستش زیاد تعجب نمی کنیم. چون وقتی سه سال پیش اون جا بودیم، به وضوح دیدیم که چقدر بد و سرسری می گردن. که البته بیشتر به خاطر شلوغی و ازدحام جمعیت بود. ولی میخوام بگم حتی اگر کسی آموزش خاصی هم ندیده باشه، پنهان کردن اسلحه یا نارنجک، و ورود به مکان زیارتی، زیاد کار سختی نیست؛ مگه اینکه ساختمان امنیتی باشه و تمهیدات بیشتری اندیشیده باشن و گشت دقیق تر داشته باشن.




+ وقتی امشب برای اولین بار، فیلمی که از داخل ساختمان مجلس تهیه شده بود رو پخش کردن و دیدم، راستشو بخواین یه کم ترسیدم. خدا میدونه که به مردمی که اونجا بودن چه گذشته. به هر حال خیلی فرق میکنه با...چه میدونم...یه سرقت مسلحانه مثلا...

++ خداوند روح رفتگان این حادثه رو قرین رحمت قرار بده...
۵ ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۹
سکوت :)

I. نمیدانم...این که خوب است یا بد است... که معمولا مخاطب جمله های محبت آمیز من، فقط پدر گرام است! خودم فکر میکنم دو دلیل اساسی دارد:

پدرم، فرد شریف و با شعوری است و روزی ده بار کلیپسم را نمی کِشد :|

پدرم مرا سرزنش نمی کند و انتخاب های اشتباهم را مدام یاد آوری نمی کند. پدرم به من و افکارم احترام می گذارد :)

اصولا پدر جماعت، دسته گل است...شریف است...و من قربانش میروم  :*

II. یعنی خیلی حرفه که هنوزم یه عده ای پیدا میشن، در اوج عصبانیت، یه لحظه مکث میکنن و وقتی میبینن توی خیابون یا کوچه هستن و زن و بچه مردم اطرافشونن، زبونشون به فحش و ناسزا باز نمیشه. این یعنی شعور، یعنی فرهنگ. یعنی خود کنترلی که وابسته به ماه رمضون و اینا نباشه :) بابا دست مریزاد. خدایی توی دوره ای هستیم که رعایت ادب، سن و جنس نمیشناسه :| مرسی از اونایی که هنوزم حرمت ها رو حفظ میکنن ^_^ زنده باد!


۱۰ ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۵۷
سکوت :)

مهم نیست...

اگر مرا از من گرفتی  و در پیچ و خم خیابانِ دلتنگی رها کردی

هنوز...

طعمِ شیرین عشق در کامِ احساسم بجا مانده

و...

 انگورهایی که در چشمانت تاب می خوردند  ٬ در دامن خاطرم افتاده

نمی دانی...

چه حسی دارد جوانه های نابالغِ دوست داشتنت در وجودم

گویی...

بهار درآستینِ سکوت پنهان است

سهم من از تو...

شکوفه ای از یادِ توست که زیرِ پوستِ کویر زبانه می کشد...




خرداد بیچاره

هنوز بهار است،

اما نه باران دارد

نه شکوفه....

مثل من که هنوز عاشقم

اما نه تو را دارم

نه نشانت را....

(راحیل_نیکفر)

کوچه...علی صباغی
۳ ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۳
سکوت :)

...بالاخره حدود نیم ساعت پیش، نِت وضعیت مورد قبولی پیدا کرد :| قشنگ پوکیدم این چند وقت از بی نِتی :|

I. امتحانات مامانم شروع شده. قبلش و پیش از اینکه ماه رمضون هم شروع بشه، افتادیم به جون خونه و تمیز کاری! عاقا خونه نگو، دسته گل ^_^ بعد کلی لپه و لوبیا خیس کردیم برای چند شب قیمه و قرمه! مرغ ها و سبزی ها رو هم فریز کردیم و کمی سرخ کردنی داشتیم. بیشتر به این خاطر هست که امتحان داره و یک عالم درس! و فرصتی نیست برای اینکه تمام وقت پای اجاق بایسته. اون هم با زبون روزه و گرمای بالای چهل درجه این شهر.

II. کتاب خوندنم سرعت بیشتری پیدا کرده و هنوز هم دنبال کارم :)

وای عاقا ^_^ یعنی من الان رو اَبرهام *_* عین این D:


 
+ بارلها مرا از وابستگی به هر چه نِت و مودم، نجات ده D: آمین D:

چنین کنم چنان کنم...حامد همایون

۱۲ ۱۱ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۵
سکوت :)

سرویس اینترنت خونه دچار مشکل شده :(

هر زمان که این مشکل برطرف بشه پست میذارم

...

۴ ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۳۳
سکوت :)

حدود یازده و نیم دوازده اینا بود. با مامان رفتیم یه مدرسه دخترونه رای بدیم، انقدر شلوغ بود که خدا بدونه. کلی ایستادیم تا نوبتمون شد. بعد ملت هر از گاهی که میومدن میدیدن شلوغه پشمون میشدن برمیگشتن. یه خانومه اومد تا جمعیتو دید، یه هیییین بلندی گفت چشماش چهار تا شد، بعد برگشت. راهشو کشید و رفت. وای من و چند نفر دیگه انقدر خندیدیم :)) اصن بنده خدا کُپ کرده بود. بعدش هم که رفتیم داخل سالن، سریع اسم نامزد رو نوشتم انداختم توی صندوق. برگه شورای شهر هم خالی انداختم :| من چه میدونستم کی به کیه...بعد همین طور که منتظر مامان بودم تا لیست بلند و بالای شورای شهر رو بنویسه، یه خانومه هی می پرسید کد فلان نامزد چند بود؟ خانوم شما میدونی کد فلانی چند بود؟ بعد یه خانومه نشسته بود مثلا ناظر رای گیری بود، یهو بهش توپید که خانووووم! ملت پختن توی گرمااااا! اسمو بنویس بره ه ه! کد چیه؟ کد نمیخواد! ما اسما رو می شماریم. نگاه به کد نمیندازیم که! :))) وای راست هم میگفت واقعا. خیلی گرم بود امروز. دیگه طاقت نیاوردم و از سالن زدم بیرون. یه خورده منتظر مامان ایستادم و اومد. با هم برگشتیم خونه...شب شد حدود هشت و خورده ای...داشتیم "در حاشیه" می دیدیم...یهو حرف رای و اینا شد...بعد یه دفعه مامانم گفت: هیییییییییییییییییییین! سکوووووووووووووووت! شناسنامه ها رو آوردیییییییییییییییییم؟!

یا پیغمبر! فکر کن! مثه آدما گیج، خوشحال و خندون، بی خیاااااااااال و بی فکر، همین طور شناسنامه و کارت ملی رو ول کردیم به امون خدا، سرمونو انداختیم زیر اومدیم بیرون :| مگه میشه؟ مگه داریم؟

عاقا من از همین تریبون اعلام میکنم حواس پرتی ژنتیکیه :| خودم همین امشب کشف کردم :|

هیچی دیگه بدو بدو لباس پوشیدیم و رفتیم گرفتیم شناسنامه ها رو. ولی خب جالب بود که چند تا شناسنامه دیگه هم بود اون جا. معلوم شد فقط ما نبویدم که روز جمعه ای، گاف دادیم :D

باشد تا انتخاب شود... هر که هست، وضعیت را هر چه هست، بد تر ننُماید :)


                                    

+ عاقا من دارم می پوکم از اِسترکس T_T چو کنم؟! T_T

۹ ۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۳۹
سکوت :)