دست خط فیروزه ای

من بی نام تو حتی یک لحظه احتمال ندارم...
مشخصات بلاگ
دست خط فیروزه ای

غریب است
همین که گوش آدم
دلش برای یک سکوت تنگ شود
سکوتی آشنا، پر از معنی و ...
حرف های خوب...!

شنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۴:۳۳ ب.ظ

این روزا دنیا واسه من از خونه مون کوچیکتره...

I. یعنی اون جایی فهمیدم شفا لازمم که نصفه شب پا شدم یه کاسه فالوده خوردم. همه خواب بودن. بعد یهو انقدر توی لُپم یخ کرد، که لبامو لوله کردم و لُپ هامو کشیدم تو!  :D بعدش هم هول شدم :))) مثه...ها، فالوده ی توی قاشق رو فوت می کردم :)))

هیچی دیگه. توی تاریکی یه نیگا به چپ و راست کردم دیدم هیشکی نی، به خوردنم ادامه دادم :/

II. خداییش فکر نمی کردم جنگ و صلح تا این حد بخواد لشگر و قشون توصیف کنه. معلوم نیس این فرمانده ها و شاهزاده ها با خودشون چند چندن >_< و اینکه خوندنش انقدر طول کشیده هم، دلیلش همینه :( بی تعارف، رمانی که به جنبه های خونوادگی، اجتماعی و روابط بین آدم های معمولی کمتر می پردازه، جذابیتش برام کمتره. ولی این به این معنی نیست که از خوندنش پشیمون باشم. ولی قطعا روی انتخاب های بعدی ام موثره :)

III. اصن بهار یعنی همین. که یه شب نتونی بدون پتو بخوابی، یه شب هم انقدر گرمت باشه که حس کنی داری تماما تبخیر میشی :))) قشنگ توی یه حالت محیرالعقولی موندیم :))) نمیدونیم لباس زمستونی هامونو جمع کنیم بالاخره یا نه :)))  

IV. نمیدونم چیکار کنم...اینکه بعضی عینکی ها، دنبال عینکشون میگردن بعد یهو متوجه میشن عینک، روی چشمشونه، تا حدودی خیلی دیده یا شنیده شده. ولی...در مورد خود من شخصا تا به حال پیش نیومده بود؛ که خدا رو شکر پیش اومد :/  و به جمع حواس پرتی های هفتگی ام اضافه شد :( همین طور که داشتم دنبالش میگشتم، یه لحظه از روبروی آینه رد شدم و بعد دوباره سریع برگشتم. فکر میکردم اشتباه دیدم ولی...حقیقتا عینک روی چشمم بود و من دو دقیقه ای میشد که داشتم دور اتاق میچرخیدم. گمش میکنم یا دنبالش میگردم چون همیشه نمی زنم...

چند وقت پیش هم داشتم طبق معمول از دست داداشم حرص میخوردم. عکسشو روی دیوار می دیدم، این دستمم توی هوا تکون میدادم و براش خط و نشون میکشیدم. بعد در اتاق هم باز بود، یهو برگشتم دیدم همچین با بهت و تعجب داره نگام میکنه...یعنی کم مونده بود شاخ در بیاره :)) وای :)) بیچاره میگفت سکوت! نگرانتم..دیوونه نشی :)))

والا خودم هم دیگه دارم شک میکنم :| اگه دوست داشتین وسط دعاهاتون یاد منم باشین :)

V. مدتی هست که رسیدم به مقام هیچ کاره :| خب والا! آدمی که نه درس میخونه نه میره سر کار و نه حتی اقدامی میکنه در جهت یادگیری امور خونه، این آدم چیکاره است دقیقا؟! تا بود، میگفتیم دانشجوییم. الان چی بگیم؟! تازه همون موقع هم که میگفتیم دانشجوییم، باز میگفتن خب اونو که همه هستن :/  \:

قضیه اینه که حتی به غیر از باشگاه، دلم نمیاد به بابام بگم پول بده برم فلان کلاس. که چه میدونم مثلا زبان بخونم. هر چیز به وقتش...توی این برهه فقط و فقط دلم میخواد کار کنم...حالا درسته خیلی به روم نمیارن، ولی خب خوب نیست آدم انقدر هم بی خاصیت باشه :| من واقعا دلم نمیخواد فقط یه مصرف کننده باشم :( به کی بگم؟! :(

VI. به معنی واقعی کلمه، غبطه می خورم به حال کسانی که یا نمیتونن یا نمیخوان رای بدن :| همچین خیلی راحتن...میدونی...] شکلک تفکر! [


طلوع من...قمیشی

۵ نظر ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۳۳
سکوت :)
چهارشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۲۷ ب.ظ

شعر و...سکوت!

خواست در پروژه شعر شرکت کنیم...

گفتم: آقا اجازه؟! با سکوت...میشه؟! خواهش میکنم...

- چشم!

و یک شعر متولد شد:

پیاده رو خالی است

درخت ها برگی ندارند

آفتابی نیست

ماه وجود ندارد

حتی آسمان ناپدید شده

گربه ای پرواز می کند

زنی

مرگ شیرین به مردها می فروشد

و جوجه اردک زشت

 چشم به افقی دوری دوخته است

 

آقای هانس کریستین اندرسن

به چه چیز فکر می کردی

آن روز که رویاهای قشنگت را

در مغز ما کاشتی

که گمان کنیم روزی با بال و پر های سفید مان

آسمان را زیباتر خواهیم کرد؟

آسمان ناپدید شده است

آفتابی نیست

ماه وجود ندارد.

 

می خواهم اعتراض کنم

به گربه ی پرنده ی

به مرد های مست رو به زوال

اما نمی شود

همه انگشت اشاره شان را

روی لبهای آبی رنگشان می گذارند

سکوت

نشانه ای است که باید جدی گرفته شود

 

آرام جلو می روم

می خواهم آرام شوم

می خواهم مرگ شیرین بنوشم

که مرگ شیرین در رگهایم جاری شود

و پس از آن

سکوت

سکوت

سکوت

 

گربه ی پرنده جیغ می کشد

پیاده رو خالی است

مردی روی زمین

جان می دهد

...

ممنونم جناب یکتا (هانس شنیر)

۷ نظر ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۲۷
سکوت :)
دوشنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۵۳ ب.ظ

رستن از دامت نتوانم...

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم

که عقل و دین شده چون قصه ها فراموشم

تو از مساحت پیراهنم بزرگ تری

ببین نیامده سر رفته ای از آغوشم

چه ریختی سر شب در چراغ الکلی ام

که نیمه روشنم از دور و نیمه خاموشم

همین خوش است همین حال خواب و بیداری

همین بس است که نوشیده ام ... نمی نوشم

خدا کند نپرد مستی ام چو شیشه ی می

معاشران بفشارید پنبه در گوشم

شبیه بار امانت که بار سنگینی است

سر تو بار گرانی است مانده بر دوشم (سعید بیابانکی)


محبوب زیبا...طاهر قریشی

 
۶ نظر ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۵۳
سکوت :)
پنجشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۲:۰۷ ب.ظ

من هستم

I.

به نقطه ای روی دیوار خیره می شوم؛

 افکارم دارند خونریزی می کنند. جایی میان قفسه سینه ام می سوزد... رویاهایم مرده اند...خودم را می بینم که ضجه می زند و اشک هایش تمامی ندارد...

II.

نوازشی را روی دست هایم احساس می کنم.

 سرم را بالا می گیرم.

 میان ابرها لبخند زده...کسی که صورتش را نمی بینم. پر از نور و روشنایی است. چشمانم را می بندم.

در آغوش کسی آرام می گیرم که...نیست...ولی حسش میکنم.

می ترسم...

دستی به سرم میکشد و افکار زخمی ام را مرهم می گذارد.

واقعیت امر را برای صدمین بار است که تکرار می کند...

که وجودم، به "امید" زنده است...به "اطمینان" حضورش...



 عنوان: شعری از سیامک حیدری اقدم

۱۰ نظر ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۰۷
سکوت :)
يكشنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۵۱ ب.ظ

مهمونی جمعه

از جمله محسنات حضور در مهمانی ها، برای خود من به شخصه اینه که از خیلی از پشت پرده های اتفاقات فامیلی مطلع میشم! D: رمز و راز خیلی از مسائل برام کشف میشه :)) معمولا بزرگتر ها همو خوب میشناسن و میدونن فلان اتفاق مهم یا خاله زنک، دقیقا زیر سر کدوم آدم خبیثیه! :)) منتها قضیه اینه که من به عنوان کوچکتر، هیچ وقت به روی خودم نمیارم D: خودمو سرگرم و مشغول کار دیگه ای نشون میدم یا الکی مثلا با بچه ها هستم ولی واقعیت چیز دیگه ایه! D: خیلی آدم کم حرفی ام ولی اینو مطمئنم اگه کسی باشه که بتونم باهاش نقاط مشترک پیدا کنم اتفاقا تا حدی میتونم آدم خوش صحبتی باشم :) ولی خب این اتفاق بیشتر در محیط های بیرون از خونه برام میفته...

حالا تا پنج شنبه هوا خوب بودا...یه جمعه که ما مهمون داشتیم واااااای! یه جوری گرم شده بود که خدا بدونه >_< کولر که سرویس نشده بود، پنکه آوردیم. حالا مگه روشن میشد >_< هر چی دکمه هاشو فشار میدادیم فایده نداشت. بعد همین طور که سر سفره بودیم یهو داداشم پاشد با چنگال افتاد به جون پنکه! :||| پیچ هاشو باز کرد بعد سعی میکرد با حرکت سریع دستش، پره های پنکه رو محکم بچرخونه که راه بیفته! O_o جلو مهمونا! >_< یهو پسر عمه ام گفت ببین این طوری نمیشه! یه روز که اعصابت خورده باید اینو راه بندازی! :))) وقتی روشن شد، بنده خدا پسر عموم یهو گفت آخیییشششش! چه بهشتی شد! :))) عاقا یهو همه زدن زیر خنده! بیچاره اصن به گرمای قم عادت نداره. خلاصه که این پنکه تا تونست آبرومونو برد :| اون وقت شنبه و یکشنبه چنان هوا خوب شده که...الان داشت ریزه ریزه بارون هم میومد :| پختیم یعنی جمعه ای >_<

بعد این پسر عموی من یه بچه خوب و مودب و با شخصیتیه که نگو. ضمن این که کاملا مشخص بود اصن مثه خیلی آقایون دیگه نیست. من جمله مردای خودمون! مثال بارزش این که چند وقت پیش که میخواستیم بریم مشهد، تا رفتیم توی کوپه قطار، در جا کَندن همه چی رو! :| هیچی دیگه این مامان من گیر داده بود میخواین براتون شلوار راحتی بیاریم؟! :)) تو رو خدا تعارف نکنین. آقا! براشون شلوار راحتی بیار! :)) وااااای. حالا مگه ول میکرد >_< آخه مهمونی دو سه ساعته که دیگه این حرفا رو نداره :| اون هم همچین آدمی. که معلوم بود اگه شب هم بخواد بمونه عمرا لباس راحتی نمیپوشه! :|

یا مثلا دختر سه ساله همین آقا (زهرا) افتاده بود دنبال بچه یه ساله پسر عمه ام که روی زمین چهار دست و پا راه میرفت. این تند تند می دوید من هم همه اش میترسیدم یهو بخوره زمین یا سرش بخوره به جایی. خونه مون که بزرگ نیست. ولی ماشالا ملت بی خیااااال! هر هر میخندیدن و خوششون اومده بود. پسر عمه ام که به بچه ی یه ساله اش میگفت امیر علی بزن بکشش! :| خو مگه پشه است؟! :| نمیگی الان بچه ات له میشه؟! :|

یعنی پریروز من هم حرص میخوردم هم میخندیدم.

برامون گز آورده بودن. پر ازززز مغز پسته ^_^ مگه میشد نخوری؟ D: مامان هی چشم غره میرفت من هم انگار نه انگار! D: الان یه سوم جعبه اش پُره! :))) یا مثلا به بهونه تعارف همون شکلات ها و کاکائو هایی که باقی مونده بود، خودم مشت مشت میخوردم ^_^

بعد دیگه بعد از ناهار هم که همه سنگین شده بودن، خانوما آروم و ریز حرف میزدن و میخندیدن، مردها هم بحث سیاسی میکردن. هیچ کس جانبداری خاصی نمیکرد و این یعنی اختلاف نظر وجود نداشت ولی اینقدر با صدای بلند حرف میزدن و تحلیل میکردن اصن اعصابم خورد شده بود. خوشم نمیاد اصن...

وقتی رفتن دیدم قد یه کوه ظرف جمع شده. من هم که ماشین ظرفشویی خونه :) خب بیچاره مامانم این جور وقتا خیلی خسته میشه. به خاطر همینم من در مورد ظرفها بی حرف و بهونه فقط تند تند میشورم و خشک میکنم :)

راستی پسر عمه ام اینو هم برامون هدیه آورد که مامان به شدت بابتش حرص خورد. و میخوره هم چنان! :)) اصن خوشش نمیاد از این گلدون ها که اینقدر بزرگ باشن...که یه جوری مثه درخت و درختچه میمونن! شما میدونین اسمشو؟! :)


۸ نظر ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۵۱
سکوت :)
چهارشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۶، ۰۷:۵۵ ب.ظ

خوشحالی یعنی...بترکونی :))

I. واقعا نمیتونم تصور کنم زمانی رو که در مواجهه با بچه های ده-دوازده ساله یا مثلا جوونای 19-بیست ساله دقیقا چه رفتار و برخوردی خواهم داشت، وقتی که خودم مثلا بیست و دو سال ازشون بزرگترم :) چه جوری نگاهشون میکنم...چقدر براشون ارزش و احترام قائلم...چقدر اونا رو می فهمم...

بیست و دو سال از پدرم کوچکترم. ولی یه وقتایی واقعا نمیتونم درک کنم چطور میتونه تا این اندازه با بچه هاش راحت باشه...باهاشون حرف بزنه...و هر زمان که بخوان، براشون وقت بذاره...پدر عجیبی نیست. گاهی خیلی تند و خشن میشه که اصن نمیتونم باور کنم این واقعا بابای منه و گاهی هم یهو خعلی مهربون میشه. ولی راست راستش اینه که حقیقتا میزان دوست داشتنم وابسته به موقعیت های هیجانی نیست. وقتی بیشتر اوقات احترامم رو نگه میداره و سرزنشم نمیکنه، همیشه به چشمم میاد و خواستنیه...ناخودآگاه وجودش پر رنگه...کسی که واژه پدر براش خیلی کمه...خیلی بیشتر از این حرفها مایه میذاره واسه خونواده اش...

II. خوشحال بودم که از شر هر چی شیرینی و شکلات خلاص شدم. بعد شب تولد حضرت علی، بابا با چهارتا گز بستنی اومد خونه :| مال مامانم رو هم دور از چشم داداچ کوچیکه خوردم :| دیشب همسایه مون اومد گفت یادتونه ه ه ه؟! برامون یه کاسه سمنو داده بودیییین؟! بفرمایین! این هم کاسه اش! حالا اصن معلوم نیست قضیه مال کی بوده :| بعد کاسه رو نیگا کردم دیدم پر از شکلات و لواشکه :| بابااااااااااااا! چرا با من این کار رو میکنین؟! هیچی دیگه الان لواشک ها که تموم شده :| شکلات ها هم همین روزهاست که دخلشون بیاد...

III. خعلی دلم میخواد بدونم بعضیا با کتک زدن بچه ها واقعا چه جوری کنار میان. چرا براشون مهم نیست؟! با چه منطقی کنار اومدن که تنبیه بدنی جواب میده؟ اون هم درمورد بچه ای که فقط دو یا سه سالشه چه برسه به بیشتر از این سن؟ احساس قدرت میکنن؟ که پدر و مادرن و هر کاری که دلشون بخواد میتونن انجام بدن؟ که بچه ی خودمه به تو چه؟ بهشون اعتماد به نفس میده؟ عادت کردن؟ یا فقط یه جور خشم و عصبانیت لحظه ای و کنترل نشده است؟ چرا پدر میشین؟ چرا مادر میشین؟

IV. دیشب شبنم قلی خانی توی برنامه رامبد میگفت "بلدم چطور با چیزهای کوچیک خوشحال باشم. مثل وقتی که مثلا یه لیوان پنج هزار تومنی میخرم!" من از اون جنس آدما نیستم. یعنی کاملا بستگی داره به این که "حالم" خوب باشه یا نه. امروز مامان اومده خونه و اینو داده دستم. میخنده و میگه واسه تو خریدم :)




من هم گفتم خوبه...دستت درد نکنه :)

ولی در مواجهه با این یکی...




ای خدا! یه جوری سکوت کیف شدم که خدا بدونه ^_^ دور خونه میچرخیدم و از صدای تق و توقش با ذوق میخندیدم :))) مامانم داشت توی آشپزخونه برنج دم می کرد. منو که دید خندید و گفت: خیلی دیوونه ای دختر! خدا شفات بده :D

حقیقت اینه که من هم هزار تا دلیل دارم واسه پوکیدن ولی...سعی میکنم تا جایی که بشه خودمو حفظ کنم... دلم خوشه دیگه! چه کار کنم؟! :) 

۸ نظر ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۵۵
سکوت :)
دوشنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۶، ۰۸:۰۳ ب.ظ

در جستجوی بهترین حال

I.باری! اندر احوالات بانو سکوت آن که، وی به شدت داغان است. احساس ضعف و پوچی می کند و به هیچ وجه من الوجوه نمی تواند با دیگران بحرفد. وی صبح تا شب به حفظ روحیه ی خود می پردازد و چونان جوانان دیگر هنوز هم فکر می کند می تواند کار پیدا کند. سه روز است که مدام خبرهای بد می شنود در این باره و افکارش "تق ق ق" به دیوار می خورد. با اشک هایش در حرم امن خواهر امام غریب، سبک می شود و دیگر هیچ!

نام برده از زمانی که از مشهد بازگشته تا کنون، دو کیلو وزن کم کرده. این در حالی است که تمام شکلات ها و شیرینی ها تمام شده اند و فقط به قدّ یک مشت برای مهمانان روز جمعه باقی گذاشته، که می خواهند از تهران تشریف فرما شوند. حال ذکر چند نکته الزامی است:

1.مهمان حبیب خدا محسوب می شود. حتی اگر یک هفته از اتمام عید نوروز گذشته باشد.

2.درب کمدها به دلیل جلوگیری از حملات احتمالی، توسط مادر قفل شده. اهالی خانه نارنجک لازمند :|

3.این همه خورده، چه جوری وزن کم کرده؟! O_o

II. کاهش وزن بانو سکوت مشکوک می زند. خودش احتمال می دهد تمام کالری های دریافتی را خرج فکر و خیال های شبانه روزی می کند. وی از جمله جاندارانی است که به هنگام استرس، مدام چای می نوشد و به تبع آن، مایعات زیادی از دست می دهد :|

نکات:

1.نوبت را رعایت کنید! همواره اولویت با کسانی است که در آستانه ی ترکیدگی هستند. باشد تا کمی دلسوز باشیم :|

2.ضمنا، با ورود  به سرویس بهداشتی، فی المجلس، حال و روز بیچارگانی که منتظر شما هستند را در نظر بگیرید. به افکار و ایده های درخشانتان، خارج از محل مذکور بیندیشید:|

III. طی اقدامی تصمیم گرفته از آخرین وبلاگ های به روز شده، شروع به خواندن کند. بلکه هم موفق به خواندن وبلاگ های بیشتری شود.

نکته: خطر آنفالوی بعضی دوستان!

نکته خفن تر: خطر ریزش فالوئر!

IV. با این همه، سکوت، از روز پنج شنبه تا کنون، به طرز وحشتناک غیر عادی، سرخوشانه می خندد. گاهی از شدت خنده، فکش به زمین می چسبد و در حالی که دلش درد گرفته، بی حال، گوشه ای می افتد. به نظر می رسد خنده ها، همیشه هم از سر شادی و خوشحالی نبوده اند.

نکات:

1.خداوند امشب را به خیر بگذراند.

2.به یک احساس سنج با قابلیت اتصال مستقیم به قلب، نیاز پیدا کرده ایم. به واقع، شدت اشک و لبخند آدمی، نمی تواند نشانگر میزان شادی و اندوه واقعی وی باشد و سکوت بانو از آن دست آدمیان است.

V. اصلا نمی داند با این حجم از خواب چه کند! دلش نمی آید ناسزا بار این فصل خدا کند. وقتی خودش متولد بهار است و از آن مهم تر اینکه، به شدت از دیدن درختان سر سبز شهر و ایضا گلدان های زیبای خانه، بسی سکوت کیف می شود :) بسی :)

 VI.

تعدادش از دستمان خارج شده. هنوز هم نمی دانیم چرا از هفته ی گذشته تا به همین ساعت، سکوت، این آهنگ را بیش از 92 بار با صدای بلند گوش کرده است! باید خاطر نشان کنم این عدد را به توان هفت رساندیم و متوجه شدیم نتیجه اش، دقیقا تعداد دفعاتی است که آهنگ مذکور در ذهن این دختر، تکرار شده. چرا؟!

نکات:

1.با تشکر از سیلاک!

2.به معجزه ای از جنس آرامش نیازمندیم :)

 

 

۴ نظر ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۰۳
سکوت :)
پنجشنبه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۶، ۰۴:۰۹ ب.ظ

نیدونم :دی

I. به این فکر می کردم که چهار تا آدمیم داریم توی یه خونه، زیر یه سقف زندگی می کنیم ولی از صبح تا شب روی هم رفته بیست دیقه، نیم ساعت هم کنار هم نیستیم و همو نمی بینیم. مگه جلوی تی وی...تازه اون هم اگه یکی بیرون نباشه :| افتضاحه یعنی...یه سره پای گوشی و کامپیوتر. یه هفته دور بودیم، حداقل یه کمی همدیگه رو نیگا کردیم :| یکی درگیر تر، یکی پیر تر، یکی عصبی تر. خودم هم که بی قرار تر :| در تمام روز چند کلمه با هم حرف بزنیم خوبه؟! :| مرده ی متحرک هم نیستیما ولی بعضی وقتها دیگه زیادی سوت و کوریم :|

II. سفر که بودیم جایی خوندم اسم فیلم جدید فرهادی، کاملا در تاریکیه. وای اصن خنده ام گرفته بود :)) چرا خب؟! :)) به نظرم یه جور انتقام اومد :)) که یعنی فیلمای من سیاه نماییه آره؟! اصن حالا که این طور شد کاملا در تاریکی :)) والاع :))

III. از جمله اهداف سال 96 >> کم کردن ده کیلو اضافه وزن :| زرشک :|

 

 

 داشتم گوش میدادم ^_^                                                            

معجزه...محد اصفهانی

۱۱ نظر ۱۷ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۰۹
سکوت :)
چهارشنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۱۵ ق.ظ

هر دو آیا؟!

به نظرم حقیقت اینه که اگه الان هم بپرسن مامانتو بیش تر دوست داری یا باباتو...

مثه بچگیام...بدون اینکه حتی یه ثانیه فکر کنم...نمیگم...هر دو...

هزار جور صحنه و سکانس میاد روبروی چشمام...خاطراتم...محبت ها...دل شکستن ها...

و بعد...ترجیح میدم طرف مقابلمو نگاه نکنم...

سرمو بندازم پایین و بگم...هر دو...




+ مهم ترین ویژگی شون اینه که "با گذشتن". تحت هر شرایطی...

++ گاهی از خودم می ترسم...

۱۶ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۱۵
سکوت :)
سه شنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۶، ۰۴:۳۰ ب.ظ

مشهد نوشت :) چشمم کف پاتون! پست، طولانیست :)

اینقدر در جریان همه چی نبودیم :)))

۱۰ نظر ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۳۰
سکوت :)