دست خط فیروزه ای

من بی نام تو حتی یک لحظه احتمال ندارم...

دست خط فیروزه ای

من بی نام تو حتی یک لحظه احتمال ندارم...

 .Iزمانی دوست داشتم تجربه ی وبلاگ نویسی داشته باشم که محقق شد :) با دوستان و وبلاگ های خوبی آشنا شدم و خیلی چیزا هم یاد گرفتم...خب حالا هم تقریبا عمرش سر اومده...

زندگی ام در مسیر دیگه ای قرار گرفته. باید برم ببینم خدا برام چی میخواد :)

 .IIبیشتر عکس هایی که در وبلاگ قرار داده میشد از کانال تلگرامی شعرهای نقاشی برداشته میشد. به آدرس: @shere_naghashi

.III  فردا هم قراره بریم سینما ^_^ این روزا همه بلیت پیش خرید میکنن. شما چه طور؟ :D

یه بنده خدایی هم گفته بود حالا پنج قدیم یا جدید؟ :)))

 

                            

۸ ۲۹ تیر ۹۶ ، ۲۲:۴۰
سکوت :)

خوش به حال اونایی که بلدن چه جوری از پس ناراحتی ها و لحظه های سختشون بربیان. انرژی شون تلف نمیشه...

دم اونایی گرم که آینده شون به حرف مردم گره نخورده...خدایی آدمای شجاعی اند اینا.

یعنی قشنگ همینا زندگی آدمو کنفیکون میکنن...

بلد نیستم من :|


۱۶ ۲۳ تیر ۹۶ ، ۲۲:۲۶
سکوت :)

صرف نظر از اینکه اصولا باید به پیشانی نوشت اعتقاد داشت یا نه، نمی توان منکر شد که آدمی همواره به دنبال مقصر می گردد. حال، پایان این تفکر کجاست یا از چه کسی باید کمک خواست، از جمله "انتخاب" های مهم به شمار می آید.

بی تعارف، ممکن است کم پیش نیامده باشد که انسانی را به سخره بگیریم که هزاران بار زمین خورده ولی باز هم به دنبال افکار خود می رود؛ او را سرزنش می کنیم و از به زبان آوردن بسیاری از جملات پوچ و نا امید کننده ابایی نداریم؛ این در صورتی است که فرد مقابلمان، دقیقا همان مسیری را در پیش می گیرد، کاری را انجام می دهد که ما حتی از فکر کردن به آن رنج می بریم. آن چیزی نیست به جز "عمل کردن" به  یک تفکر "منسجم" و "همه جانبه"، در راه رسیدن به "هدف". به دیگران کمک نمی کنیم که هیچ، از وسعت تنگ نظری هایمان نیز کم نمی کنیم. با این همه باز هم انتظار استجابت داریم.

آری... ما تلاش می کنیم اما در کدام جهت؟ باز داشتن دیگران به طور مستقیم و غیر مستقیم، یا در عمل کردن به افکار هدفمندمان برای آینده ای بهتر؟

شاید هم خواسته یا نا خواسته، با حد اکثر توان، در جهت نا امید ساختن خودمان تلاش می کنیم...

اگر چراغ راه نیستیم، سنگ جلوی پا هم نباشیم. حتی در مورد خودمان!



موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۳
سکوت :)

تی وی روشن بود آقای فلاح زاده داشت طبق معمول احکام میگفت. داداشم میگه این بنده خدا رساله سیاره رسما :)) خوش به حالش. میگفت خیلی حَرفه که توی هر زمینه ای مسائل رو با جزئیات میدونه. گفتم خب مگه امثال این آدم همه شون قرار نیست احکام رو خوب بلد باشن؟ گفت ببین همین الان هم اگه یه سوال داشته باشی بخوای زنگ بزنی بپرسی، امروز یه چیزی جوابتو میدن فردا یه چی دیگه، ولی فلاح زاده آخرشه :)) بعد داشتن جواب سوال یه نفر رو میدادن، که گفتن موقع غسل کردن لازم نیست حتما رو به قبله باشین. مستحبه. آقا ما رو میگی...وای همچین جا خوردم گفتم واقعا مستحبه؟ جدی؟ داداشم میگفت مگه نمیدونستی؟ گفتم نه. من تا همین حالا فکر میکردم واجبه! چقدر هم سر این قضیه اذیت شدم زیر دوش! :)) مامانم میگفت خب میپرسیدی! گفتم مادر من خوبه خودت یادم دادیا! :| بعد دیگه داداشم نشسته بود و اینا...ادامه ندادیم. توی فکر بودم که داداشم خندید و گفت سکوت میخوای برو یه نیگا به رساله بنداز شاید یه چیزایی از غسل رو هنوز هم نمیدونی :D که شوخی بود البته. من هم لبخند زدم و دیگه جواب ندادم که مثلا پر رو نشه :|

بعد تعریف میکرد که رفته بوده اردوی جهادی، یه حاج آقایی براشون تعریف میکرده که رفته بوده یه منطقه محروم برای تبلیغ. داشته روی منبر، همین موضوع غسل رو توضیح میداده. بعد یه پیر مرد هفتاد ساله که سواد هم نداشته، میاد پیشش میگه حاج آقا! همه اینا رو گفتی، که من بد بخت شدم! خب من هفتاد سال یه جور دیگه غسل میکردم! حاجی گفته چه جوری؟ گفته والا به ما یاد داده بودن میخوای غسل کنی، میری زیر دوش سه دور میچرخی صلوات میفرستی میای بیرون :/ :\

یادم افتاد پیش دانشگاهی بودیم، زنگ تفریح تموم شده بود اومده بودیم توی کلاس. یهو دیدیم یکی از دخترها داره گریه میکنه. حالا چی شده چی نشده...کاشف به عمل اومد که حرف از همین مسائل به میون اومده و این بیچاره تازه توی هجده سالگی فهمیده وقتی میخواد غسل کنه اول باید سمت راست رو بشوره بعد چپ رو. دیگه اشک اشک گریه گریه...

و بعد باز یاد تمام زمان هایی افتادم که می رفتیم سفر و من حقیقتا از وضو گرفتن یه عده کُپ میکردم O_o کسانی که خودشون نمیدونستن دارن اشتباه میکنن...

خب به هر حال من میدونم که یه عده هستن که اصن این جور چیزا براشون اهمیت نداره و اینا... ولی روی صحبتم با کسانیه که رعایت میکنن. حالا از پدر و مادرهامون که گذشت ولی خدایی بیاین درمورد بچه هامون، حداقل ما از این اشتباهات نکنیم :)

۱۴ ۰۹ تیر ۹۶ ، ۱۴:۱۵
سکوت :)

حالا نه اینکه اینجا خیلی گل به سر خودمو شماها زدم، یه وبلاگ هم توی بلاگفا زدم :| بعد توی یه روز هم شش تا پست گذاشتم O_O

اصن چه جوری میشه؟! O_o

بعد به این نتیجه رسیدم که اینجا بیشتر حالت دفترچه خاطرات مجازی داره و اونجا بیشتر تویتریه! :| حالا یه ماه دیگه آدرسشو میذارم اگه دوست داشتین در جریان باشین :) ولی فضاش کلا فرق میکنه با اینجا و راستش خیلی درگیر جمله و کلمه نیستم. راحت ترم فکر کنم :)

+ فردا هم ایشالا میخوام برم دانشگاه...بعد هم یه سری برم آرایشگاه. وقت شد، حرم هم میرم :) از شنبه هم میرم باچگاه ^_^

باچگاه میدوست ^_^

عاقا پیش به سوی ایروبیک :)) ایضا...درس :| 

۱۰ ۰۷ تیر ۹۶ ، ۲۱:۰۸
سکوت :)

هر که "افطار" لبش روی لبی دربند است..

"قوت غالب" عسل و شهد و نبات و قند است

یکی از "مجتهدین" زود مشخص بکند..

مبلغ "فطریه ی" بوسه ز لبها چند است

...

عیدتون مبارک باشه http://yoursmiles.org/msmile/fun/m0134.gif




۱۰ ۰۵ تیر ۹۶ ، ۱۳:۳۱
سکوت :)

بابا چرا مُد شده همه پست میذارن بدون عکس؟ :|

من دلم میخواد پست بذارم با عکس :|

اصن هم خز نیست :| خعلی هم هیجان انگیزه :|

دیگه اینجا این طوریه  :| میخواین بخواین نمیخواین هم...بخواین دیگه خب ^_^

...

داشتیم شام میخوردیم، اخبار داشت میگفت فلانی اعلام کرده زکات فطریه واسه هر نفر حدود پنج شش هزار تومنه. البته باز هم بستگی داره قوت غالب چی باشه.

بعد دیگه من طبق معمول بعد از قاشق آخر حس ترکیدگی داشتم و نزدیک بود قشنگ منفجر شم :| انقدری که دستامو گرفته بودم به شکم مبارک که در صورت وقوع انتحاری، از پرتاب محتویاتش به در و دیوار و صورت اهل منزل خودداری گردد :|

عین این:




حالا نه اینکه خیلی زیاد بخورم. خودتون میدونید که اساسا حال و احوال معده بعد از افطار همین طوره :D

بعد هیچی...در همین اثنا یهو داداشم با نیش باز برگشت گفت: سکووووت خوبی؟! ببین فکر کنم باید یه تجدید نظر بکنی توی مصرف قوت غالبت :|

باشعور! ما هیچی! به خودت رحم کن :|

من هم دیدم با این وضعم نمیتونم بدوم دنبالش، بهش گفتم بذار ماه رمضون تموم شه، یه قوت غالبی نشونت بددددم >_<

و به همین جمله اکتفا نمودم :|

خو واقعا هم داره تموم میشه دیگه :(

۷ ۰۳ تیر ۹۶ ، ۲۲:۱۲
سکوت :)

کاش همون طور که آدم ها پیج و کانال های خوب، فیلم های خوب و کتاب های خوب رو به هم معرفی میکنن، یه جاهایی یا یه کسانی هم باشن که هر چی پیج و سایت بیخود و بی محتوا رو معرفی کنن. یا مثلا پیج هایی که خوندنشون نه تنها چیزی به آدم اضافه نمیکنه، که احتمالا با خوندن مطالبشون کلی هم در معرض لغزش یا چه میدونم تزلزل قرار میگیری. حرف هایی که از دست و زبان کسانی برمیاد که فکر میکنن بزرگ شدن...معلوم نیست افکارشون حقیقت وجودشونه یا...فقط ادعاست. یه جورایی انگار فقط بلدن همه چی رو زیر سوال ببرن، توجیه کنن. خب که چی؟ اگه سوالی داری و واقعا میخوای به جواب برسی، خب برو دنبالش، چرا تفکرات درخشانت رو رواج میدی بین ملت؟ یه جوری هم مینویسن، قشنگ انگار خودشون علامه دهر هستن و عقل کل، بقیه هم دور از جونشون هیچی حالیشون نیست. چهار تا اسم اروپایی و شش تا اصطلاح امریکن هم به کار میبرن که یعنی مثلن خیلی بارشونه. بله عصبی ام متاسفانه. چه چیزها که نخوندم این چند روز...کامنت نمیذاشتم، واکنش خاصی هم نشون نمیدادم. فقط با خوندن پیج و کانالها حقیقتا حس کردم داره به شعورم توهین میشه...

نکنین این کارها رو :| قشنگ نیس :|

۵ ۰۳ تیر ۹۶ ، ۱۹:۳۵
سکوت :)

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم

دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو

که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم

همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس

که دراز است ره مقصد و من نوسفرم

ای نسیم سحری بندگی من برسان

که فراموش مکن وقت دعای سحرم

خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار

و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم

حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل

دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم

پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو

تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم




ای کاروان...بامداد فلاحتی

۵ ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۵۴
سکوت :)

به اندازه ای توی دست ها و پاهام ضعف داشتم که حتی نمی تونستم توی تختم جا به جا بشم چه برسه به اینکه بخوام از تخت بیام پایین یا راه برم حتی! وقتی میخواستم از جایم بلند بشم، انگار واقعا میخواستم کوه رو جابه جا کنم. یعنی انقدر برام سخت بود. سحری میخوردم میخوابیدم تا ده یازده صبح. چند ساعتی گیج میزدم دوباره عصر میخوابیدم تا افطار. بعد افطار میخوابیدم تا نیمه شب و بعد دوباره بیدار میشدم...خلاصه مُردم و زنده شدم این چند روز. دو سه روز آخر فهمیدم چِمه و در جهت بهبودی گامی برداشتم پر انرژی :D سرتونو درد نیارم که خوبم الان خدا رو شکر. گوش شیطون کَر :D مشکل بیشتر روحی بود...و اگه نخوام دروغ بگم منتظرم این ماه تموم بشه...

احتمالا هفته دیگه در جهت کار در بیمارستان، به دانشگاه مراجعه نموده تا مراحل اداری طی شود. باشد تا چند ماه دیگر استخدام شده و ملت مونث را بیهوش نُماییم! :) آری! که پس از بیهوشی، به هوش آیند و پس از بی حسی، به حس :|

کی حال داره باز بشینه این همه کتاب و جزوه بخونه T_T اصن هیچی یادم نی :|

تازه اون هم اگه ه  ه ه بخونم :|



این یکیو داشته باش :| واقعا که :| فکرش رو هم نمیکردم مجبور بشم دوباره به پوشیدنت فکر کنم :| بد رنگ :|



تازه اِتیکتم هم گم کردم :|

یعنی اگه کار پیدا کنم، عمرا پامو بذارم بیمارستان :| ایش :|

ولی اگه پامو گذاشتم، فقط به خاطر دو-سه سال بعدشه :)

...

بسه دیگه خیلی غر زدم :) ایشالا که هر چی خیره پیش بیاد :) به هر حال هیچی معلوم نیس باز هم...برام دعا کنین خواهشا :)

یادت نره...شاهین امیری
۵ ۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۴۷
سکوت :)