دست خط فیروزه ای

من بی نام تو حتی یک لحظه احتمال ندارم...
مشخصات بلاگ
دست خط فیروزه ای

غریب است
همین که گوش آدم
دلش برای یک سکوت تنگ شود
سکوتی آشنا، پر از معنی و ...
حرف های خوب...!

جمعه, ۴ فروردين ۱۳۹۶، ۰۵:۱۰ ب.ظ

اندر احوالات دوست نو عروس :)))

.I اصن نمیدونم حال و روزم چه ریختیه دقیقا. انگار بین زمین و هوا گیر افتادم! میدونین...نمیدونم حالم خیلی خوبه یا خیلی بد...بی حسم تقریبا!

II. جنگ و صلح پیش نمیره...تنبل نشدم. قشنگ هم هست. ولی نمیدونم چمه! احتمالا به خاطر همون حالت لمس و بی حسی روحیه! :|

 .IIIاول سالی نیت کردم و حافظ باز کردم :

"سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند

همدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند

دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوس

گفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند

تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف او

زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند

پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولی

گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند

با همه عطف (عطر) دامنت آیدم از صبا عجب

کز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند

چون ز نسیم می‌شود زلف بنفشه پرشکن

وه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی‌کند

دل به امید روی او همدم جان نمی‌شود

جان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند

ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهد

کیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند

دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابر

بی مدد سرشک من درّ عدن نمی‌کند

کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پند

تیغ سزاست هر که را درد سخن نمی‌کند"

میگفت انقدر ناله و زاری نکن. تو که پا توی این راه گذاشتی به حرف هیشکی هم گوش نمیدی! پس به خودت مسلط باش، همت کن و به خدا توکل کن تا کارها روبه راه بشه! :)

دمش گرم! من هم گفتم باشه ^_^

.IV رفتیم یه جا مهمونی...مامانم اینا سر سنگین بودن...یعنی یه مهمونی مزخرفی بود که خدا بدونه...ما آدما چرا دور هم جمع میشیم؟! نع... واقعا؟! :|

.V خسته شدم بس که سر داداشم جیغ کشیدم! :) اصن نمی فهمم چرا اینقدر به کشیدن کلیپسم علاقه داره؟! یا اینکه میاد صورتشو توی فاصله یه میلی متری صورت من قرار میده زل میزنه بهم...بعد یه ربع میگه: خوبی؟! :| خب خدا شفات بده! آخه این کارا چیه میکنی؟! به خدا من لوس نیستم :) وقتی هم جیغ میکشم الکی مثلا مامانمو صدا میکنم، بر می گرده میگه حتما یه کاریش کردی که اذیتت میکنه O_o بعد وقتی همین داداشم میره پدر لُپ های خودشو در میاره، اون وقت جیغ خودش هم میره هوا، با کف گیر می افته دنبالش! :))) خب چتونه شما پسرها؟! :))

.VI با زهرا تلفنی حرف میزدم...زهرا از دوستای بچگی و دوران ابتدایی منه که بعد از همون دوران دبستان از هم جدا شدیم ولی تلفنی در ارتباطیم. چند وقت پیش عروسیش بود. وقتی با هم حرف میزدیم...یه چیزهایی تعریف میکرد :))) وای یعنی فیلمی بودن با شوهرش که نگو! :)) از سوتی ها و خراب کاری های اول زندگی میگفت + دخالت های مادر همسرش و البته دهن بینی و بچه بازی همسر...

میگفت من فرگاز نخریدم واسه جهیزیه ام. گاز رومیزی خریدم و مایکروفر. میگفت سکوت! چشمت روز بد نبینه! یه روز ما غذا رو گذاشته بودیم توی این مایکروفر گرم بشه، یهو دیدیم یه صدای انفجار مهیبی از آشپزخونه اومد...همین طور آتیش بود که از مایکروفر میزد بیرون! :))) منم جیییییییییییییغ داااااااااااااااااد! به شوهرم می گفتم بیا خاموشش کککککننننن! زود باااااااااش! میگفت شوهرم تازه از دست شویی اومده بود بیرون، دستهاش خیس بود. تا اومد بیرون، اون هم شروع کردن داد زدن! :))) دوید طرف آشپزخونه، دو شاخه مایکروفر رو بکشه. زهرا هم داد میزده دیوووونهههه! چیکاااااااار میکنیییی؟! دستااااااات خییییییسه! اول دستاتو خشک کن! :))) هیچی دیگه هر جوری بوده آتیش مایکروفر رو خاموش کردن :))) کابینت هاشون هم سفیده، یعنی بیچاره تا یه هفته داشته دوده و سیاهی تمیز می کرده :)))

گفت یه بار هم توی این مدت، توش کیک گذاشتم بپزه. بعد درشو باز کردم. کیکو آوردم با شوهرم بخوریم. میگفت به خدا از ظاهرش هیچی معلوم نبود ولی تا اومدیم دو تایی بخوریمش دیدیم کیک شده عینهو سنگ! :))) اصن چنگال توش فرو نمیره :))))

یه بار دیگه هم تخم مرغ آب پز رو از توی یخچال در آورده گذاشته توی مایکروفر گرم بشه. عاقا بیچاره ها میخواستن صبحونه بخورن یهو دیدن تخم مرغا توی مایکروفر ترکیدن! :))))

گفت اینا رو واسه داداشم تعریف کردم. سرم داد زده که آخه آی کیو دو هزار! خب یه نیگا بندازین ببینین شاید درجه اش زیاده! :)))

یه چی خریده. هم پلو پزه هم آرام پزه هم همه چی پز! :) بعد به من میگه مگه اینو نباید واسه هر غذایی تنظیم کنیم؟! پس چرا اینی که من باهاش غذا درست میکنم، اصن انگار براش مهم نیست چی توشه! :))) کلا سر نیم ساعت غذا رو حاضر آماده تحویل میده؟! :)))

گفتم نمیدونم والا! :))

حرف یخچال شد...میگفت ببین! حواست باشه به وقتش از این یخچال های ساید بای ساید نگیری! حالا درست هم که نمی تونست بگه :)) میگفت از همین یه دره بزرگ، جادارها بخر! :) گفتم چطور؟! گفت آخه اصن به درد نمی خوره. هیچی توش جا نمیشه! اومدم بگم لابد میخوای توش قابلمه بذاری. خب جا نمیشه دیگه...که خودش گفت! :)) گفت آره! فرقی نمیکنه قابلمه چقدری باشه. کلا توش جا نمیشه :))) یه بار هم مهمون اومده بود خونه مون، واسه مون یه جعبه کیک بستنی آورده بود. من بردمش آشپزخونه که بذارم توی یخچال، حالا مگه جا میشد؟! بیرون هم که نمیشد بذاری خب آب میشد! :))) همین طور یه لنگه پا وایستاده بودم نمیدونستم چه کار کنم! :)) شوهرمو صدا کردم. اون هم گفت نمیدونم! یه کاریش بکن دیگه! O_o گفت یهو مهمونمون گفت چی شده شما همه اش توی آشپزخونه این؟! :)) اینا هم یه کلمه گفتن چیز مهمی نیست. جعبه کیک بستنی توی یخچال جا نمیشه :) بعد مهمون به شوخی گفته خب بیرون هوا سرده. بذارینش توی حیاط! :)) اینا هم شوخی رو جدی گرفتن با مظلومیت گفتن نه آخه مشکل که یکی دو تا نیست. ما توی محله مون گربه زیاد داریم با اونا چیکار کنیم؟! :)))))

میگفت سکوت، تا مهمونا پاشونو از در گذاشتن بیرون ما نشستیم دو تایی همه ی کیک بستنی ها رو یه جا خوردیم :))) چرا؟! چون توی یخچال جا نمیشد :)))

یا مثلا میگفت حالا اگر هم خواستی قابلمه بذاری توی یخچالت حواست باشه روبروی قابلمه، توی در یخچال، تخم مرغ نذاشته باشی! :)) عاغا همون جا فهمیدم احتمالا یه بار هم  سر همین گند زده به یخچال :))))

وای من که پشت گوشی مرده بودم از خنده! :))) خودش هم هر هر میخندید! :))) رسما پشت گوشی تلفن، استند آپ میکرد :))))

یعنی یه دختر صاف و ساده ایه که خدا بدونه! وگرنه اینا که همه اش خاطره است :)))

       

 

 

زهرا جان خودت سالمی دوستم؟! :))) خوشبخت بشی الهی :* 

۹ نظر ۰۴ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۱۰
سکوت :)
دوشنبه, ۳۰ اسفند ۱۳۹۵، ۰۵:۲۰ ب.ظ

بر عکس همه :|

دو سالی میشه که هفت سین نداریم. به هزار و یک دلیل نشده دیگه. وقتی هست یه گوشه واسه خودش نشسته، نه با کسی کار داره نه بقیه زیاد میرن طرفش. نهایتش یه ذوق اولشه...وگرنه بعدش دیگه فقط خاک می خوره تا عید تموم شه. ولی به قول یکی از بلاگر ها بودنش باعث میشه عید با بقیه روزها یه فرقی داشته باشه. تعارف که نداریم. هفت سین باشه، آدم ها کمتر به هم میپرن...بگو مگو ها و صداهای بلند کمتره. خب...حالا امسال هم نیست...

دلم تنگ شده واسه سه تا سال تحویلی که پر از حال خوب بود. توی بهشت بودیم یعنی :)) 91 که مشهد بودیم. 92 که توی همین قم بودیم و رفتیم حرم. یکی هم 93 که...کربلا بودیم!

اصن هم دلم هفت سین نمیخواد...

اصن هم ناراحت نیستم که مشهد رفتنمون، رفت رو هوا...

وقتی هم اشتباهی کامنت غزل رو پاکوندم اصن هم قلبم واینستاد :|

اصن هم پشیمون نیستم که چرا فایل صوتی ضبط نکردم :|

خعلی هم آدم راست گویی ام :|

روز زن/مادر هم واسه ما پر از اعصاب خوردی بود :| یه همچین انسان های مریخ طوری هستیم :| حال و روزمون خیلی شبیه همه است :| شب که شد یهو دیدم بابا این توی دستشه و یه سری چیزهای دیگه...هدیه خریده بود توی اون اوضاع و احوال O_o

 


                                                                   

موقع تحویل سال هم که کلا روی شبکه سه بودیم ^_^ انسان های ژذابی روی آنتن بودن :D

مامان و بابا که از جمکران اومدن دوباره لحظات نورانی فرا رسید :)) بابا قرآن رو از بالای کمد برداشت. عاقا همین طور که لاشو باز می کرد، یعنی اشک شوق بود که توی چشمام حلقه زده بود :)) دیگه ماچ ماچ...عیدی و اینا... ^_^

دعاهام هم یادم نرفت خدا رو شکر...یاد بیشترتون بودم. باز هم ایشالا همگی سال خوبی داشته باشیم ^_^ پر از اتفاق ها و خبرهای خوب ^_^

این هم گلدون های جدیدمون :) واقعا به نظرتون اینا با باغچه ی به اون خوشگلی قابل مقایسه است عایا؟! :(  نع من از شما می پرسم:|

اگه رنگ و مدل گلدون ها رو دوست ندارین دیگه به بزرگی خودتون ببخشین :) سلیقه من نی:)) ماشالا خعلی هم با کیفیته :))

                      

 

بهار...مهدی کرمی

۱۴ نظر ۳۰ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۲۰
سکوت :)
شنبه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۵، ۰۲:۲۸ ب.ظ

اولین عیدی! ^_^

 

گل عاشق...آسرایی

 

.I یعنی من همین اولش بگم هر چی تمیز کردیم بر باد فنا رفت! :)) دو تا بارون زد و شیش تا طوفان آمد... یعنی دلم میخواد پنجره ها رو ببینین :))

.II پنج شنبه شب اولین مهمانان عید رسیدن :| عمو، زن عمو و مامان بزرگ عشق (مادر پدر) :) خیلی هم خوشحال و شادمان :) یه خورده آرایش کرده بودم و اینا...بعد یه لحظه که رفتیم توی اتاق، بغلم کرد و بوسم کرد و...گفت قربونت برم تو که اینقدر خوشگلی چرا هنوز شوهر نکردی :|||| خب چه ربطی داره آخه؟! :| انگار مثلا تقصیر منه :| هیچی دیگه! اولین پاتک مهمونی های عید زده شد :| خدا تا دو هفته بعد رو به خیر بگذرونه :| بعدش هم صبح جمعه اینقدر مامان بزرگم ماچم کرد و قربون صدقه ام رفت تا بیدار شدم :)) همین جوری خواب آلو خواب آلو، یه چشم بسته یه چشم باز بودم که عیدی های مبارک رو هم تقدیمم کرد :)) دیگه در همین لحظات نورانی بود که قشنگ چشمام باز شد :)) ولی جدی صبحونه شونو خورده بودن و داشتن میرفتن :( دلم تنگ شده بود. خیلی کم موندن :( پا شدم تلو تلو خوران خدا حافظی کردم و رفتن :( پیش به سوی تهران...دماوند...روستای آینه ورزان!

 .IIIعاقا من فیلم نهنگ عنبر رو ندیده بودم. با اجازه تون دیشب دیدم :) یعنی از همون اولش خندیدم تااااا وسطاش :)) خدایی هر سکانسش خیلی بانمک بود ولی آخراش دیگه هی بغض میکردم...بعد هم که رسما گوله گوله اشک می ریختم :| خدا رو شکر تهش خوب تموم شد راضی بودم :)) البته اینکه بگیم یه فیلمی خوبه یا نه به نظرم خیلی سلیقه ایه. بالاخره یا واقعا خوب و بامزه بود یا من زیادی خوش خنده ام دیگه! چه کار کنم :)) ولی خب به یه بار دیدنش حتما می ارزه :)

 .IVنکته ی تاسف بار اینکه احتمالا مشهد رفتنمون داره میره روی هوا :( همه جا رزروه! :( کاش زودتر به فکر می افتادیم :(

.V دیگه اینکه من واسه عید میخوام سه جلدی جنگ و صلح رو بخونم. بعد جالبه! الان هنوز عید نشده  جلد اولش داره تموم میشه :)) راستش اصن نمیدونم پیشنهاد کنم یا نه! :| کتاب پر از اسامی روسیه و اگه میدونین قاطی میکنین و نمیتونین به خاطر بسپرین نخونیدش. ضمن اینکه قطرش هم زیاده و هر کسی حوصله خوندن این جور کتاب ها رو نداره. به هر حال جنگ و صلح از آثار مهم جهان محسوب میشه و شاخیه واسه خودش :) خوندنش خالی از لطف نیست. این کتابی که دست منه، چاپ قدیمه با کاغذهای کاهی که بعضا صفحاتش تمیز هم نیست و کاملا هم مشخصه که یه دور قشنگ پاره پوره شده، صحافی اش کردن :)) یعنی فکر کنم داداش کوچیکه اینو از قعر کتابخونه شون کشیده بیرون :))

 .VIمیترسم لحظه تحویل سال هول بشم اصن یادم بره میخواستم چه دعاهایی بکنم :))

VII. من نمیدونم آخرین پست امسالمو کی می نویسم :)) شاید همین باشه شاید هم نع :) عید هم که قبلا تبریک گفتم...همین دیگه کار دیگه هم ندارم :) فقط اینکه خواهشا واسه همه دعا کنین :) با سپاس :)

۵ نظر ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۲۸
سکوت :)
پنجشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۵:۰۷ ب.ظ

فصل پنجم

کاش
فصل پنجمی در راه بود
کاش نامش
فصلِ وصلِ ماه بود ...

(افشین یداللهی)




بهارا...عقیلی

۵ نظر ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۰۷
سکوت :)
سه شنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۰۹ ب.ظ

با تنفس در هوای تو هنوزم قانعم...

بــی تو دلتنگی به چشمانم سماجت می کند
وایِ دل ! چون کـودکی بی تو لجاجت می کند
اشتیاق دیدن تـو میلِ خاموشی نکـرد
هیچ وقت عشقت به دل ... فکر فراموشی نکرد
عشقِ من با تــو به میزانِ تقدّس می رسد
بی حضورت دل به ســرحدّ تعرض می رسد

"
دوستت دارم " برای من کلام تازه نیست
حدّ عشقت را بـرایم هیــچ چیز اندازه نیست
در غیــاب تو غریبانه فراغت می کشم
بر گذشتِ لحظه ها طرحی ز طاقت می کشم
چشــم هایم را نگاهِ تــو ضمانت می کند
گــرمیِ دستِ مرا دستت حمایت می کند
با تنفــس در هــوای تو هنــوزم قانعم
ابتــلای سینه را ... این گونه از غم مانعم
!
چشــم های مهربان تــو فراموشم نشد
هیچ کس جز یاد تو ... بی تو هم آغوشم نشد
من تــو را با التهابِ سینه ام فهمیده ام
ساده گویم : خویش را با بــودنت سنجیده ام



I. از جمله همون اتفاق هایی که هنوز  هم نمیتونم باور کنم. چرا تموم نمیشی لعنتی؟! چرا؟! خدا بیامرزه علی معلم رو...روحش شاد. یکی از همون "انسان هایی" که هیشکی نمیتونه جاشو پر کنه...

II. یه سری برنامه ها هست که فقط خودتو خدا ازش خبر دارین. دیگران در حدی که درگیر زندگی باشن و تو رو بین دل مشغولی هاشون میبینن، در همین حد باخبرن...من توی این شش ماه، تا جایی که میشد طبق همون برنامه ی نا نوشته پیش رفتم. خدایا خودت شاهد بودی که وقت تلف نکردم. ببینم امسال چطور پیش میره...

III. عاقا! دو سه ماهی بود یکی میخواست بیاد خونه مون. شرایطش خوب بود ما هم گفتیم خب بیا! هی امروز فردا کرد، هی امروز فردا کرد. نیومد آخرش. نیا اصن :( ایش :| بخوای بیای هم دیگه من راهت نمیدم. دوره زمونه ای شده! دیگه پسر ها واسه دختر ها ناز میکنن :|

IV. در راستای اس ام اس های اعصاب خورد کن خط ایرانسل توی این روزهای آخر سال، پیام ارسال فرموده که : مشترک 093… دلسوزی های همسرتان را تصدیق کنید، او را تحسین کنید! عضویت با ارسال 1 :| سرویس زنده نگه داشتن عشق :| 120 تومن :| خو من نباید همون لحظه گوشیو میکوبیدم توی دیوار؟! :/ مسقره :/

.V دور از چشم مامان یواشکی آجیل ها عیدو میخوریم :D یه حالی میده اصن :)) بددددم میاد از تخمه ژاپنی :| همیشه هم میمونه :)) من نمیدونم چرا میخریم اصن :)) میخوریما البته :D تازه اسم شاعرم نمیدونم . اگه میدونین بگین خواهشا :)

VI. میگم فقط من صدای بمب و خمپاره میشنوم یا شما هم همینطورین؟! :/ هی پلاسکو پلاسکو :( خدا رحمت کنه آتش نشان ها رو. ملت فقط بلدن شعار بدن :| راست میگن! فرهنگ سازی دیگه فایده نداره. از سال بعد باید رسما به فکر ساختن سنگر توی خیابونا باشیم :| والاع :|

۱ نظر ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۰۹
سکوت :)
شنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۰۶ ب.ظ

دارم سعی میکنم سازمو با بهار کوک کنم :)

دیگه امسال هم خدا به خیر بگذرونه. دو بعد از ظهر تقریبا :))



۹ نظر ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۰۶
سکوت :)
چهارشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۳۹ ب.ظ

یه صبح...یه شب :)

قابی رو در نظر بگیرید که در اون بازتاب نور آفتاب، از پشت پرده ی سفید رنگ، نشیمن و آشپزخونه رو پر نور کرده. دو جداره پنجره ها، اجازه ی مزاحمت رو نمیدن. سکوت حکم فرماست... بیدار شدم و مامان رو دیدم که موهای وز شده اش به درگاه خدا ربنا میگفتن :)) و داشت لقمه صبحونه شو میخورد :) براش ضعف رفتم و از دور لبخند زدم :) بعد رفتم کنارش نشستم و بعد از مدت ها بوسش کردم :) چسبید به واقع :)

داشتم فکر میکردم وعده صبحونه توی خونه ی ما چه مقوله ی مهمیه واقعا! احتمالا دلیلش باید این باشه که موقع شام و نهار، زیاده روی خاصی صورت نمیگیره و در نتیجه هر چقدر هم بی حوصله و کسل و خواب آلو باشیم گشنگی اجازه ی موندن در رختخواب رو به هیچ کدوممون نمیده :))

نشسته بودم پای سیستم، اومد گفت سکوت! جدی جدی پنکیک خیلی چیز خوبیه ها! :) صورتم صاف شد اصن! :) نگاهمو از مونیتور گرفتم و نگاش کردم. خنده ام گرفت ولی سعی کردم خودمو کنترل کنم :) یه رژ حسابی هم زده بود و واقعا خوشگل شده بود. بعد بوقی از این کارا میکنه! :) وقتی رفت حسابی خندیدم :)) خدایا! من چرا شبیه مامانم نشدم؟ :(

آغوشش یه مامن واقعیه... با اینکه گاهی خیلی اعصاب خورد کن میشه ولی فقط خدا میدونه که چقدر دوسش دارم ^_^


                                       

+ پرده ی گوشم داره میترکه ولی هندزفری از جاش تکون نخورده. نمیتونم بذارمش کنار. میگم سرطان گوش هم داریم عایا؟! :|

++ همونطور که فکر میکردم مستند فلافل آبادان قشنگ بود واقعا. ولی خب نصفشو نتونستم ببینم :|

+++ خدا کنه تی وی امسال بترکونه! چه کار کنم. به تلویزیون وابسته ام ولی هر برنامه ای رو هم نمیتونم تحمل کنم :(

++++ بجنبین دیگه! چه کار میکنین پس؟! هر چی خط دارین رو کنین. باو سه ستاره رو جدی بگیرین رای بدین خو! دورهمی رای نیاره کشتمتون :/ پارسال که نیومد. امشب پشت خط به احسان گفت میاد. میاد واقعا؟! وقتی میگه میاد یعنی میاد دیگه! عه :)

+++++ غم بزرگی پیش آمده و آن نیز این است که کلوچه کشمشی هامون تموم شده >_< شکمو هم خودتونین :))

(: قربونتون ++++++ 

۷ نظر ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۳۹
سکوت :)
دوشنبه, ۱۶ اسفند ۱۳۹۵، ۰۹:۳۷ ب.ظ

شبکه مستند!


عشق بارونو درد دل گفتن با خدا که تموم شد...دوباره نشستم روی همون راحتی. ولی این بار حس بهتری داشتم ^_^ 

۷ نظر ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۳۷
سکوت :)
يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۶:۴۶ ب.ظ

بهار پشت در است!

زمستان

آخرین حرف هایش را

روی آخرین برگ

از آخرین شاخه ی آخرین درخت

نقاشی میکند

و لای پنجره ی یخ کرده ی اسفند میگذارد

بهار اما پشت در است

حالش خریدنی ست

آمده تا مبتلا کند

با فروردین ناز میکشد

با فروردین دل میبرد

و به اردیبهشت که میرسد.. .

امان از اردیبهشت

امان از اردیبهشت که بوی ماه و آسمان میدهد

اردیبهشت عاشق است

سرش را روی شانه ی خرداد میگذارد

و با قصه های لیلی

هوای شهر را مجنون میکند!

مثل بهار باش

گاهی ابری

گاهی بارانی

و گاهی سرخوش و آفتابی

بگذار دریا با تو همراه شود

در کوچه هایی قدم بگذار

که عطر بهار نارنج

عشق را تحمیل میکند

پنجره را باز کن

تا آخرین حرف های زمستان

در آغوش باد رنگ فراموشی بگیرد

بهار را باید عاشق بود

بهار را باید رویید

بهار را....

من میگویم بهار را باید به گونه ای زندگی کرد

گه انگار تکرار نخواهد شد! (علی سلطانی)


۴ نظر ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۴۶
سکوت :)
يكشنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۳۹ ب.ظ

الهی...

الهی نام تو ما را جواز، مهر تو ما را جهاز، شناخت تو ما را امان، لطف تو ما را عیان.

الهی ضعیفان را پناهی. قاصدان را بر سر راهی. مومنان را گواهی. چه عزیز است آن کس که تو خواهی...

الهی در جلال رحمانی، در کمال سبحانی، نه محتاج زمانی و نه آرزومند مکانی، نه کس به تو ماند و نه به کسی مانی. پیداست که در میان جانی، بلکه جان زنده به چیزی است که تو آنی.

الهی هر که ترا شناسد ؛ کار او باریک و هر که ترا نشناسد ؛ راه او تاریک .

الهی توانائی ده که در راه نیفتیم و بینائی ده که در چاه نیفتیم .

الهی بر عجز خود آگاهم و بر بیچارگی خود گواهم ؛ خواست خواست توست ؛ من چه خواهم.


یارب زکرم به حال من رحمت کن             بر این دل ناتوان من رحمت کن

در سینه دردمند من راحت نه                    بر دیده اشکبار من رحمت کن


مناجات زیبای خواجه عبدالله انصاری
۰ نظر ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۳۹
سکوت :)